تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
از اینکه فکر می کنم بهترینم ازم دور شده ناراحتم. با اون بودن غنیمت. چقدر زود گذشت....


روزهایی که گذشت...







http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://aminqomashi.persiangig.com/audio/Mehnat%20Abad.mp3

نمی دونم از کجا شروع کنم از چی بگم.

همین طوری می نویسم برا دلم، برا خودم، برا حباب های پاکم.

کاشان بودم هفته ی اول دانشگاه ها.

چند روزیو خونه تنها بودم یعنی مادربزرگم نبود.

روزای سختیه.

میرفتم کلاس برمی گشتم، یه کم درس می خوندم تا زمان بگذره اما انگار نه انگار خیلی آهسته زمان رد میشد.

دیگه بعضی وقتا طاقت نداشتم.

گرفتم خابیدم.

سرمو گذاشتم روی بالشتو چشمام بستم.

چند دقیقه چشمام بسته بود، گوشه ی چشمام خیس شده بودن گلوم دل دل میکرد.

هی بغضم می خواست بترکه اما نمی شد.

حرف میزدم.

گفتم چرا ؟

چرا با من این طوری میکنی ؟

چرا تنهام میزاری؟

چرا این دلو به من دادی؟

گفتم  خدا با تو ام!

تو که منو آفریدی.

چرا منم مثل بقیه سنگ دل نیافریدی ؟

چرا من همش باید دلم بسوزه ؟

چرا دل من اینقدر کوچیکه ؟

چرا بعضی وقتا منو توی این محنت آباد تنها میزاریو میری ؟

چرا این حباب های پاک مال منه ؟

اون وقت بود که دیگه تحمل نداشتمو بغضم ترکید.

بلند شدمو یه چرای بلند گفتم.

اون وقتی بهم لذت داد که به هق هق افتادم.

اون وقتی لذت داشت که سرمو گذاشتم روی دستمو اشک ریختم.

یه کم آروم شدمو سرمو گذاشتم روی بالشت.

انگار خدا دست نوازش روی گونه هام کشید  وقتی سرمو گذاشتم روی بالشت چنان آرامشی بهم دست داد که با همون اشک ها آروم خوابیدم.

نوازش خدا روی گونه هامو حس می کردم.

خدای من:

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم، دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم.

نذار تنها بمونم

محنت آباد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10 ساعت 22:0  توسط امین  |