سلام.
تا حالا فكر کرديد بعضي آدمها چه جوري عوض مي شن ؟ منظورم از عوض شدن اينه كه مثلا بعد از چند وقتي از اين رو به اون رو ميشن.
فكر كرديد ؟
اصلا مي دونيد بعد از يه مدت چرا خود به خود اينطوري ميشن ؟
اينو منم نمي دونم فقط تجربش كردم.
فكر مي كنيد اين عوض شدن اگه مثبت باشه چقدر توي روحيه آدمها تاثير گزار هست ؟
چقدر مي تونه كمكشون كنه ؟
البته الان من چندتايي رو ميشناسم كه به دلايلي غم دارند و همش يه بغض تاريكي توي صورتشون موج مي زنه و همش حرف از نااميدي و غم و غصه مي زنند.
شايد بعضي هاتون بدونيد من خودم احساسي ام در واقع منظورم از احساس اون كودك درونم هست كه خيلي با من دوست و منم خيلي دوسش دارم اما اگه اين احساس خيلي بشه ممكنه براي آدم ضرر داشته باشه.
عواطف و احساسات جزيي از زندگي ما آدمهاست كه همه ما به اونا نياز داريم.
تا حالا ديديد وقتي دلمون مي گيره يا كسي براي ما درد دلي مي كنه به طور ناگهاني و بي اراده سرمون كج ميشه و گوشه چشممون خيس ميشه.
پس بيشتر ما با كودك درونمون دوستيم.
بعضي ها وقتي يه مشكلي مياد سرشون ساكت مي مونند و اصلا با كسي حرف نمي زنند، خب اين كاملا اشتباه.
من يه مشكلي داشتم هر چي مي نوشتم و با خودم مرور ميكردم نمي تونستم خودمو خالي كنم، ديگه اشكم داشت در ميومد صدام مي لرزيد، اما رفتم پيش يكي اينقدر باهاش حرف زدم تا خودمو خالي كردم و ۱ دقيقه اي اشك ريختم.
خيلي سبك شدم.
يه نمونه خيلي بارز كه همتون ميتونيد ببينيد.
وبلاگ منو نگاه كنيد از پايين كه شروع كردم تا بالا بياييد و پست هاي منو بخونيد.
ديديد ؟
ديديد چقدر عوض شدم.
اولش همش در مورد احساس و دلتنگي و اشك و گاهي اوقات نا اميدي مي نوشتم اما حالا...
البته نمي گم ديگه در مورد اينا نمي نويسم، بالاخره آدم بعضي وقتها يه دلتنگي كوچيك مياد سراغش و بايد يه جوري خودشو با نوشتن خالي كنه.
كلام آخر:
اميدوارم همتون بتونيد مشكلاتتون رو حل كنيد و به آينده اميدوار باشيد.
پس تويي كه حرف از نا اميدي و غم ميزني
اميدوار باش.
سپاس گزارم.