سلام.
اول از همه از تک تک دوستانی که اومدن برام نظر گذاشتن تشکر میکنم و یه معذرت خواهی بدهکارم چون نتونستم بهتون سر بزنم و آپهاتونو بخونم.
سوار ماشین شدم که برگردم قم رسیدم به متروی دروازه دولت سوار مترو شدم و به سمت ترمینال جنوب رفتم.
حالم یه جوری بود، گرفته بودم، توی خودم بودم و داشتم فکر می کردم به درسام به زندگیم به آینده به شغلم و...
من معمولا وقتی از مسافرت برمی گردم تا یک روز ناراحتم و سخت می تونم اون همه خوش گذرونی رو فراموش کنم.
تلفن همراهم زنگ خورد و مشغول صحبت با یکی از دوستام بودم، اون همدم من بود.
براش درد دل کردم از مسافرت تعریف کردم، آخه من به اون علاقه دارم و اون رو خیلی کم می بینمش، همینطور که صحبت می کردم دیگه حواسم به مترو نبود که کجا میره.
توی خودم بود یه نیمچه لَم داده بودم و سرم پایین بود مترو ایستاد و گوینده ایستگاه ها گفت: "خزانه".
از جام بلند شدم و دیدم که یک ایستگاه از ترمینال جنوب رد کردم و مجبور شدم پیاده بکشم به جاده.
رفتم چاره ای نداشتم.
وسطهای راه بودم داشتم از زیر یه پل رد می شدم که دیدم یه یخچال، چند تا رختخواب و دو سه تا کمد و چندتا خرت و پرت دیگه دور هم جمع اند و میان اینها یک زن و سه تا بچه و یه مرد نشسته بودند.
تازه فهمیده بودم که چی دیدم.
چند لحظه وایسادم و دوباره مرور کردم، از ناراحتی خوشکم زده بود.
بیچاره ها خونشون زیر پل هوایی بود توی این تهران، توی این هوای آلوده.
یکی از بچه های اون خانواده توی چشای من زُل زده بود و نگاه می کرد منم نگاهش می کردم، دیگه نمی تونستم سرمو انداختم پایین و آروم آروم قدم برداشتم.
یه آهی کشیدم و رفتم.
توی مسیر ترمینال بودم که یه سربازو دیدم ازش پرسیدم:
آقا ترمینال جنوب از کدوم طرفه
گفت: مستقیم و دوباره گفت: وایسا با هم بریم منم مسیرم از این طرفه.
با هم رفتیم.
یه خورده من تعریف کردم از درسام گفتم از وضیعت خودم گفتم.
اونم از خودش تعریف کرد البته چیزی برای گفتن نداشت.
وقتی دستای زخم خوردشو دیدم وقتی پوتین های پاره اش رو دیدم چیزی نپرسیدم ولی اگه وضع قیافه اش خوب نبود دل شادی داشت.
وسطهای راه بود که گفت من خونمون توی این کوچه هستش.
یه تعارف کرد منم گفتم ممنون که همراهم بودی و رفت.
رفت و رفت و رفت.
وقتی خونه ی کوچیکشونو دیدم وقتی در خونشونو دیدم وقتی مادر پیرشو دیدم بازم سرمو انداختم پایینو رفتم.
رسیدم به ترمینال و سوار اتوبوس شدم و رفتم قم.
توی اتوبوس این اتفاق ها رو با خودم مرور کردم، با خودم گفتم: ما بنده های خدا خیلی ناشکری میکنیم خیلی از زندگیمون نارحتیم خیلی از خدا شکایت می کنیم در حالی که زندگی ما خوبه ولی یه خورده پایین و بالا داره یکی خیلی پول داره یکی اصلا نداره یکی هم متوسط.
سرمو به شیشه اتوبوس تکیه دادم و به آسمون نگاه کردم.
گفتم خدا: ما همیشه بعضی چیزارو می بینم و ازت گله میکنیم که چرا ما از اونا کمتریم، چرا قدر همین هارو که داریم رو نمی دونیم، چرا قدر این مادر و پدرهایی که برامون اینقدر زحمت می کشند رو نمی دونیم، چرا اینقدر گله و ناشکری می کنیم.
خدایا اینارو گفتم اما شاید بازم اگه کسیو دیدیم ازت گله کردیم، ازت ناراحت بودیم.
بازم بهت گفتم: ای خدا دلگیرم ازت.