چند روزی را ننوشتم.
در واقع زخمی بودم، نه زخمی که خون بیاد.
چند روزی را تنها هستم.
چند روزی را ننوشتم.
با خودم گفتم بذار ببینم کی میاد برام پیام بزاره که
امین ؟
نیستی، چرا آپ نمی کنی، دلمون تنگ شده برات.
ولی هر چی هر روز سر زدم کسی را ندیدم.
کسی را ندیدم که حتی بگوید کجایی ؟
غیر از اینکه نوشتند ما آپیم یه سر بزن.
هیچکی.
هیچکی معرفت نداره.
البته شاید توقع بالایی باشه ولی، حالا...
توی این چند روز نه شما به من سر زدید نه اشکهایم.
چند روزی است، یاد گذشته ام کرده ام.
چند روزی است...
نمی دونم چی بنویسم؟ چی بگم؟
دیگه خسته شدم، خسته شدم.
ای کاش میتونستم این نوشته ها رو با زبون خودم بهتون بگم.
بچه ها.
تنهام، تنهای تنها
دلم پُر.
پُر.
آخه می دونی چیه ؟
خودم هم نمی دونم 
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان و نالانم ومن تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند....