تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
از اینکه فکر می کنم بهترینم ازم دور شده ناراحتم. با اون بودن غنیمت. چقدر زود گذشت....


روزهایی که گذشت...







http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://aminqomashi.persiangig.com/audio/Mehnat%20Abad.mp3

سلام.

اول از همه از تک تک دوستانی که اومدن برام نظر گذاشتن تشکر میکنم و یه معذرت خواهی  بدهکارم چون نتونستم بهتون سر بزنم و آپهاتونو بخونم.

سوار ماشین شدم که برگردم قم رسیدم به متروی دروازه دولت سوار مترو شدم و به سمت ترمینال جنوب رفتم.

حالم یه جوری بود، گرفته بودم، توی خودم بودم و داشتم فکر می کردم به درسام به زندگیم به آینده به شغلم و...

من معمولا وقتی از مسافرت برمی گردم تا یک روز ناراحتم و سخت می تونم اون همه خوش گذرونی رو فراموش کنم.

تلفن همراهم زنگ خورد و مشغول صحبت با یکی از دوستام بودم، اون همدم من بود.

براش درد دل کردم از مسافرت تعریف کردم، آخه من به اون علاقه دارم و اون رو خیلی کم می بینمش، همینطور که صحبت می کردم دیگه حواسم به مترو نبود که کجا میره.

توی خودم بود یه نیمچه لَم داده بودم و سرم پایین بود مترو ایستاد و گوینده ایستگاه ها گفت: "خزانه".

از جام بلند شدم و دیدم که یک ایستگاه از ترمینال جنوب رد کردم و مجبور شدم پیاده بکشم به جاده.

رفتم چاره ای نداشتم.

وسطهای راه بودم داشتم از زیر یه پل رد می شدم که دیدم یه یخچال، چند تا رختخواب و دو سه تا کمد و چندتا خرت و پرت دیگه دور هم جمع اند و میان اینها یک زن و سه تا بچه و یه مرد نشسته بودند.

تازه فهمیده بودم که چی دیدم.

چند لحظه وایسادم و دوباره مرور کردم، از ناراحتی خوشکم زده بود.

بیچاره ها خونشون زیر پل هوایی بود توی این تهران، توی این هوای آلوده.

یکی از بچه های اون خانواده توی چشای من زُل زده بود و نگاه می کرد منم نگاهش می کردم، دیگه نمی تونستم سرمو انداختم پایین و آروم آروم قدم برداشتم.

یه آهی کشیدم و رفتم.

توی مسیر ترمینال بودم که یه سربازو دیدم ازش پرسیدم:

آقا ترمینال جنوب از کدوم طرفه

گفت: مستقیم و دوباره گفت: وایسا با هم بریم منم مسیرم از این طرفه.

با هم رفتیم.

یه خورده من تعریف کردم از درسام گفتم از وضیعت خودم گفتم.

اونم از خودش تعریف کرد البته چیزی برای گفتن نداشت.

وقتی دستای زخم خوردشو دیدم وقتی پوتین های پاره اش رو دیدم چیزی نپرسیدم ولی اگه وضع قیافه اش خوب نبود دل شادی داشت.

وسطهای راه بود که گفت من خونمون توی این کوچه هستش.

یه تعارف کرد منم گفتم ممنون که همراهم بودی و رفت.

رفت و رفت و رفت.

وقتی خونه ی کوچیکشونو دیدم وقتی در خونشونو دیدم وقتی مادر پیرشو دیدم بازم سرمو انداختم پایینو رفتم.

رسیدم به ترمینال و سوار اتوبوس شدم و رفتم قم.

توی اتوبوس این اتفاق ها رو با خودم مرور کردم، با خودم گفتم: ما بنده های خدا خیلی ناشکری میکنیم خیلی از زندگیمون نارحتیم خیلی از خدا شکایت می کنیم در حالی که زندگی ما خوبه ولی یه خورده پایین و بالا داره یکی خیلی پول داره یکی اصلا نداره یکی هم متوسط.

سرمو به شیشه اتوبوس تکیه دادم و به آسمون نگاه کردم.

گفتم خدا: ما همیشه بعضی چیزارو می بینم و ازت گله میکنیم که چرا ما از اونا کمتریم، چرا قدر همین هارو که داریم رو نمی دونیم، چرا قدر این مادر و پدرهایی که برامون اینقدر زحمت می کشند رو نمی دونیم، چرا اینقدر گله و ناشکری می کنیم.

خدایا اینارو گفتم اما شاید بازم اگه کسیو دیدیم ازت گله کردیم، ازت ناراحت بودیم.

بازم بهت گفتم: ای خدا دلگیرم ازت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27 ساعت 20:45  توسط امین  | 


سلام.

می دونم با خودتون می گید که چرا دیر به دیر آپ می کنی.

یه مشکلی برام پیش اومده.

حالا...

امروز اومدم بگم توی این دورو زمونه پسرها نامردتر هستند یا دخترها ؟

وقتی با یه دختر در مورد این موضوع بحث کردم اینطوری میگفت:

البته قبل یه سوالاتی ازش پرسیدم که براتون میگم.

پرسیدم: به نظر تو دخترها نامردترند یا پسرها.

گفت: بدون شک، پسرها.

پرسیدم چرا: گفت چون همش دخترها را اذیت میکنن و فریبشون می دهند.

پرسیدم: منظورت از فریب چیه؟

چیزی نگفت.

ولی من به جاش گفتم:

توی این دورو زمونه یه جوری شده که هر کس با یه نفر دوست.

هر دختری با یه پسری.

توی دانشگاه و کوچه و خیابون و حتی از شهرهای دیگه.

بعضی پسرها به خاطر دخترها دوست نمی شند یعنی اونا رو به خاطر خودشون نمی خوان و دوست ندارند و به خاطر جنسیتشون باهاشون دوست هستند و می خواهند که....

بعضی ها  دوست دارند دختر ها رو تیغ بزنند مخصوصا اگه مایه دار باشند.

بعضی ها هم می خواهند همین طوری برای خوش گذرونی با هم دوست باشند.

و مورد آخر بعضی پسرها، دخترها رو دوست دارند و به خاطر خودشون باهاشون دوست هستند ولی باز هم دخترها...

ولی دخترها:

بعضی هاشون به پسرها وعده ازدواج می دهند اما بعد از چند مدت پسرها رو رها می کنند.

بعضی هاشون وعده ی ازدواج نمی دهند و می گن بیا تا آخر با هم باشیم و همدیگرو ترک نکنیم ولی دختر توی یکی دوماه اول جا میزنه و...

وقتی اینا رو به اون دختر گفتم: بدون شک و تردید قبول کرد، هم در مورد پسرها و هم در مورد دخترها و با موضوع یک طرفه برخوردن نکرد.

دیروز دوستمو دیدم، ناراحت بودم.

گفتم چی شده ؟

گفت: دوست دخترش بهش SMS داده و گفته که دیگه با من، نه تماس بگیر نه پیامک بده.

بیچاره دوستم، دوست دخترشو خیلی دوست داشت فقط به خاطر خودش.

اما اون تنهاش گذاشت.

می دونی چیه: مشکل بعضی پسرها اینه که همه ی دخترها فکر می کنند که بعضی پسرها اونا رو به خاطر خودشون دوست ندارند و ثابت کردن این کار به دخترها خیلی سخته. 

حالا شما قضاوت کنید:

چه باید کرد ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13 ساعت 23:2  توسط امین  | 


چند روزی را ننوشتم.

در واقع زخمی بودم، نه زخمی که خون بیاد.

چند روزی را تنها هستم.

چند روزی را ننوشتم.

با خودم گفتم بذار ببینم کی میاد برام پیام بزاره که

امین ؟

نیستی، چرا آپ نمی کنی، دلمون تنگ شده برات.

ولی هر چی هر روز سر زدم کسی را ندیدم.

کسی را ندیدم که حتی بگوید کجایی ؟

غیر از اینکه نوشتند ما آپیم یه سر بزن.

هیچکی.

هیچکی معرفت نداره.

البته شاید توقع بالایی باشه ولی، حالا...

توی این چند روز نه شما به من سر زدید نه اشکهایم.

چند روزی است، یاد گذشته ام کرده ام.

چند روزی است...

نمی دونم چی بنویسم؟ چی بگم؟

دیگه خسته شدم، خسته شدم.

ای کاش میتونستم این نوشته ها رو با زبون خودم بهتون بگم.

بچه ها.

تنهام، تنهای تنها

دلم پُر.

پُر.

آخه می دونی چیه ؟

خودم هم نمی دونم

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان و نالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03 ساعت 21:15  توسط امین  |