تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
از اینکه فکر می کنم بهترینم ازم دور شده ناراحتم. با اون بودن غنیمت. چقدر زود گذشت....


روزهایی که گذشت...







http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://aminqomashi.persiangig.com/audio/Mehnat%20Abad.mp3

اونی که نشست پشت میز من بودن، اونی که دکمه ها رو فشار داد، اونی کلیک می کرد، اونی که اسم وبلاگش رو گذاشت، اونی که خاطراتشو نوشت اونی که نوشت روزهایی که گذشت من بودم. من بودم. من بازم دل نوشته هامو براتون نوشتم.

اون روز توی سایت دانشگاه دیدم که یه نفر وبلاگ داره و شعر و از اینجور حرفا توشه و منم از اون روز تصمیم به نوشتن کردم.

با یکی از دوستام در مورد وبلاگ بحث کردیم و از من انتقاد کردو گفت برا چی این مطالبت حرفای دلت رو می نویسی توی وبلاگت. می نویسی که چند تا آدم بی نامو نشون بیان مسخرت کنند.

وقتی این مطلب رو از زبان او شنیدم چند لحظه ای فکر کردم.

با خودم گفتم: جایی هست که خیلی ها منو بشناسند و با هم در ارتباط باشیم و آنها با من حرف بزنند.

اینجا حرف ها از جنس دیگری است، اینجا دنیا برایت بزرگ می شود.

من باید وبلاگ درست می کردم.

من باید نظرهای دوستامو می خوندم شاید من هیچ کدوم از شما رو نشناسم و شاید بعضی هاتون مسخره ام کنید ولی ارتباط من با شما مجازی است من این ارتباط رو دوست دارم. بارها شده گله ای کردم اما بعضی هاتون با نظرهای خوبتون کمکم کردید.

بنده خدایی می گفت خوبه که ماها یه وبلاگ داریم.

وبلاگ به نوشته های ما جهت میده، ما رو مسئولیت پذیر می کنه و عده ای رو منتظر می زاره تا این مطالب رو بخونند تا شاید تجربه ای برای اونا بشه.

من از اون بنده خدا پرسیدم: خب مگه سر زدن به وبلاگ دیگران چه سودی داره ؟

او هم گفت اینکه می فهمی کسانی دوستت دارند، اینکه اعتماد به نفس پیدا می کنی.

یه نفر از من پرسید اگه نویسنده های وبلاگ ها واقعی نباشند چی ؟ اگه کلک بزنند چی ؟ اون وقت همه سرکارند ؟

منم گفتم آنقدر بزرگ شده ایم بدانیم رابطه هایمان باید تعریف شده باشد، آنقدر بزرگ شده ایم که تشخیص حرف دروغ و راست را بدهیم.

همین که مامان هامون نگران ما می شوند. مامان نگران می شه.

اگر بدوند فرزندش اطلاعات شخصیشو، حرفای دلش رو، رازهاشو و آنچه را که به او نمی گوید در وبلاگش می گذارد و بداند که خیلی ها می آیند و پسرش رو راهنمایی می کنند و او به حرفای اونا گوش میده چه حسی بهش دست میده ؟

مامان دوستم، ناراحت نیست می گه: اردلان از پس خودش بر می آید. اردلان دوست داره که عکسهایی رو که از طبیعت می گیره رو همه ببینند.

و مامان فلانی از یک بُعد دیگر این اتفاق را نگاه می کنه که مبادا دیدگاه و طرز فکر دخترش عوض شود.

یکی ازم پرسید: موضوع وبلاگت در مورد چیه؟

منم گفتم در مورد احساسم دل نوشته هام و اتفاقات اطرافم. اگه قسمت درباره وبلاگم رو بخونی خودت متوجه می شی.

پرسید: چرا وبلاگ می نویسی؟

گفتم: فکر می کنم توی این دور و زمونه بیشتر مردم توی وبهاشون شعرای تبلیغی و دل نوشته های آماده رو می زارن ولی من از خودم می نویسم، حرفای دلم رو می نویسم.

پرسید: خواننده های وبت چیزی از تو می پرسند؟

گفتم بله.

پرسید: اگه یکی از اونا بگه می خوام تو رو ببینم، و در مورد خودت بیشتر بدونم، تو چی بهش می گی ؟

گفتم: احتیاط می کنم و بعد کشف می کنم که آیا اون آدم وجود داره.

پرسید خواننده های وبلاگت چطور هستند؟ میان ؟ نمیان؟ یا خودت الکی زیادشون می کنی؟

گفتم: خدا رو شکر خوب اند، دیگه خودم رو گول نمی زنم که آمارو ببرم بالا.

پرسید: اگه یه روزی خواننده هات کم بشوند چی کار می کنی؟

گفتم: سعی می کنم مطالبمو بهتر بکنم.

پرسید: اگه یه روزی واقعا چیزی نتونی بنویسی چی کار می کنی ؟

گفتم: می نویسم، دیگر چیزی برای نوشتن ندارم.

و پایان سوالات او.

بیل گیتس توی یکی از سخنرانی هاش گفته: وبلاگ نویسی بهترین منبع درآمد بری انسان است، و البته من برای درآمد نمی نویسم چون کار من با بیل گیتس فرق میکنه.

با این حال به نظر من بعضی وبلاگ ها دروغ اند، منظورم اینه که مثلا از قول یک بازیگر وبلاگ می سازند و شماره تلفن اون بازیگرو در اختیار مردم می زارند.

آخه کدوم بازیگری همچین کاری می کنه؟

بعضی ها می گن که: وبلاگ نویسی مشکلات روحی آدم رو زیاد می کنه ؟

گفتم: وقتی وبلاگ می نویسم و تعداد خواننده هام کم میشن، ناراحت نمی شم، سعی می کنم مطالب وبمو بهتر کنم تا جبران گذشته بشه شاید هم اینطوری بهتر باشه. 

و یه نفر گفت: اتفاقا وبلاگ های کم خواننده وبلاگ های خوبی هستند، چون برای عده ی خاصی می نویسند نه چیزی که همه ی آدمها بخوانند.

بعضی ها هم وبلاگ های گروهی رو دوست دارند، فکر می کنند که اونطوری بیشتر موفق تر اند.

اما بعضی ها هم نه: وبلاگ شخصی دارند، مثل من.

بعضی ها هم دوست دارند بیشتر حرفای دل کسای دیگرو توی وب ها بخونند.

حال اگه تو هم از اون دسته آدمهایی می خوام بگم که:

ای کاش زندگی ما هم مثل وبلاگ بود می شد تغییرش داد، پاکش کرد و دوباره نوشت.

ای کاش زندگی ما مثل کامپیوتر بود، ای کاش زندگی ما هم یه Control + Z  داشت.

ای کاش می شد زندگی رو تایپ کرد.

ای خدا حرف دلم با کی زنم                 Help  می خواهم که F1  می زنم.

من به امید نظرهای شما می نویسم. من به عشق شما می نویسم.

من می نوسم به یادگار...

قدر خودتونو بدونید

زندگی دکمه ی بازگشت ندارد

Life Dosent Have Button To Come Back

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19 ساعت 16:49  توسط امین  | 


 سلام

امروز می خوام راجع به یه موضوعی که خیلی باهاش برخورد کردم براتون بگم مخصوصا توی دانشگاهمون.

اولش خواستم دو تاعکس از خودم بزارم و بهتون نشون بدم که من با کدوم یکی از این عکسها بزرگتر نشون می دم. البته با سیگار.

نه اینکه بکشم فقط دستم باشه و شما بگید.

وقتی در مورد عکسها با یه بزرگی مشورت کردم گفت چون با سیگار هستش نزار منم نذاشتم.

توی دانشگاه که می رم یا کلا توی شهر خودمون ولی من دانشگاه رو میگم، توی هر گوشه ای چند نفر وایسادن و یه سیگار دستشون و ژستهای جالبی از خودشون در میارن.

مثلا یه روز برام اتفاق افتاد رفتم خوابگاه یه سری به بچه ها بزنم، یکی از دوستام اومد توی اتاق درو محکم زد به هم.

گفتم: فلانی چته:

گفت: هیچی.

بعد اون یکی دوستمو صدا زد و گفت: فلانی یه سیگار بده بکشیم اعصابم خورده و بعد گرفت و کشید.

حالا چی شده بود.

دوست دخترش باهاش بحث کرده بود.

منم رفتم توی فکر و با خودم گفتم تو الان مثلا با کشیدن سیگار اعصابت راحت می شه؟

یا اینکه  یه روز دیگه توی پارک بودیم یکی از بچه ها سیگار درآورد و تعارف کرد.

چندتا از دوستام که هنوز لبشون به سیگار هم نخورده بود برای اینکه کم نیارن سیگارو گرفتن و بازم ژست های جالبی در آوردن مثلا دوستم داشت سیگارو تعارف می کرد اون یکی دوستم با انگشت زد روی دستش که این کار مثلا یعنی یه جور اجازه و رخصت و از این جور حرفها.

و البته این ها رو  توی خیابون هم دیدم ولی توی دانشگاه واضح تره.

من واقعا نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنند که با این جور کارا می تونن بزرگ نشون بدن.

آیا کسی با سیگار بزرگ می شه.

به بلوغ فکری می رسه یا سرو کارش با مردم زیاد می شه؟

آیا اعصاب تو با سیگار کشیدن راحت میشه ؟

جز اینکه ریه ی خودتو کثیف می کنی ؟

چرا ما باید خودمون رو اینجوری جلوه بدیم ؟

چرا باید یه ژستهایی بگیریم که باید به اطرافیانمون بفهمونیم و تزریق کنیم که ما بزرگ شدیم ؟

آیا منی که سیگار نمی کشم بچه هستم ؟

یه تیکه شعر هست که همیشه یادمه توی تلویزیون پخش کرد این بود:

" ریه هام پُر از نیکوتین شدن خودم اینو خوب می دونم، اما ترکش می کنم، چون می خوام زنده بمونم"

به نظر من آدم توی دانشگاه میاد یه چیزهایی می بینه که سعی می کنه از اونا فاصله بگیره.

دانشگاه محل رشد است.

حالا شما بگید:

چه باید کرد؟

 What Do We Have To  Do ?

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 15:42  توسط امین  | 


سلام

 بعد از چند روزی اومدم یه سر بزنم و یه مطلبی بنویسم.

قبل از همه از همتون ممنون که برام نظر گذاشتین و صفحه ی دل منو با دست  خط های قشنگتون روشن کردید.

می نویسم به یادگار...

تازگی ها شاید شما هم یه سیم کارت اعتباری خریدید و حتما از مزایای اون بهره مند شدید.

خب دیگه درد سر قبض و گرفتن سند و... هم نداره.

کافیه همون مقداری که اعتبار نیاز دارید شارژ تهیه کنید و کدش رو  وارد کنید.

یه روز که دانشگاه بودم شارژ سیم کارتم ته کشید و کارت شارژ هم در دسترس نبود تا خطمو شارژ کنم.

دیگه نتونستم از موبایلم استفاده کنم و بی اختیار یاد چیزی افتادم که بهانه ی نوشتنم شد.

یه ضرب المثل قدیمی که همیشه یادم هست می گه: "هر چه قدر پول بدی، همون قدر هم آش می خوری."  

سیم کارت اعتباری  با تمام مزایایی که داره  به خصوص مزیت مهم یعنی همون نیامدن قبض  این ایراد بزرگ رو هم داره که یه دفعه تموم اعتبارت تموم می شه و شارژ نداری و حتی یک ثانیه هم نمی تونی حرف بزنی.

مکالمه ات قطع می شه و خلاص...

و حالا مطلب اصلی همین اعتباری شدن همه ی چیزای اطراف ماست.

نگاه کنید:

ازدواج هایمان را می خواهند موقتی کنند. عشق هایمان هم موقتی شده.

چرا راه دور می رید؟ همین دانشگاه ها.

هیچ کس به قصد ازدواج قدم پیش نمی زاره.

همه دوست دارند یک ارتباط موقت داشته باشند و بعدش هم اصلا مهم نیست که چی میشه؟

وقتی با یه دختری دوست می شی و به همون روز اول بهش می گی: خیلی دوستت دارم و عاشقتم . اونو به خودت وابسته می کنی و بعد یه مدت تنهاش می زاری و  میری و اون دختر بیچاره رو توی سکوت خودش  تنها می زاری و اون وقته که اعتبار تو هم تموم می شه و میری سراغ یه اعتبار جدید.

دوستی هایمان موقتی میشه و...

روابطمان با خدا موقتی میشه و هر وقت مشکلی داریم دست به دامنش می شیم.

شما خودتون تصور کنید یکی بهتون ابراز علاقه کنه و همیشه باهاتون باشه اما بعد از یه مدت رهاتون کنه و بره.

چه حالی دارید؟

بیاید این دوستی ها و عشق های  اعتباری ها را دور بریزیم و همیشه و همیشه به عشقمون پایبند باشیم.

آرزومند آرزوهاتونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04 ساعت 15:51  توسط امین  |