تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
از اینکه فکر می کنم بهترینم ازم دور شده ناراحتم. با اون بودن غنیمت. چقدر زود گذشت....


روزهایی که گذشت...







http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://aminqomashi.persiangig.com/audio/Mehnat%20Abad.mp3

 قصه از دونستن یه کلمه ی انگلیسی آغاز شد.

شب بود خونه بودم حوصلم سر رفته بود رفتم  توی اینترنت به پست الکترونیکم یه سر بزنم.

یه نامه داشتم.

بازش کردم موضوع نامه این بود:

Congratulation یعنی بهتون تبریک می گم شما برنده شده اید.

بازش کردم دیدم نوشته بود: سلام به شما برنده ی خوش شانس تبریک می گم. شما 5 نفر در جهان برنده ی پول شده اید.

یه خورده خوندم و دوباره از اول شروع کردم.

بابامو صدا زدم گفتم بابا نوشته پول برنده شده اید.

بابام خوندو گفت: نه بابا الکی برو بزار درسمونو بخونیم.

رفتم دوباره نشستم از اول خوندم دیدم نوشته شما امین قماشی برنده ی 230 میلیون پوند که نمی دونم چقدر ولی به پول ایران می شدیک میلیاردو خورده ای برنده شده اید.

شوکه شدم بابامو صدا زدم گفتم: بابا چرت و پرت نمی گم نوشته 230 میلیون پوند بابام نامه رو از من گرفت و خوند.

 بعد یه خورده فکر کرد.

بابام هم باورش نمی شد که اینقدر پول برنده شدیم و واقعا باورش برام سخت بود.

به مامانم هم گفتم اونم باورش نمی شد.

دیگه کم کمک یه جوری باهاش کنار اومدیم.

توی نامه یه شماره داده بود که برای هلند بود.

نوشته بود با این شماره تماس بگیرید و شماره قرعه کشی و شماره ی برنده شدن و شماره بانک و.. را به بگویید تا برای ارسال جایزه اقدام شود.

بالاخره بعد از اینکه چند دفعه تلفن نمی گرفت شماره را گرفتیم و تماس برقرار شد.

صدای اون مَرده خیلی خراب بود و چون خیلی غلیظ صحبت می کرد من بد متوجه می شدم.

بالاخره با اون صحبت کردم و همه ی شماره ها رو براش خوندم و اون گفت یک ایمیل بفرست و مشخصاتت رو توی اون بنویس تا فردا جوابشو بگیری.

من هم این کارو انجام دادم و نامه رو به ایمیلی که گفته بود فرستادم.

البته بابام باورش نمی شدو به من می گفت این نامه سره کاریه و کلاهبرداری اما من قبول نمی کردم.

همه توی خونه ساکت بودیم و نشسته بودیم من هی راه می رفتم تا اینکه فردا صبح شه.

برای این پول حرفایی زدم و در مورد آینده صحبت می کردیم.

چند تا زمین توی تهران خریدیم، برای بابام یه پرادوی چهار در خریدیم. برای خودم یه زانتیا و برای مامانم 206.

به یکی از همسایه هامون که خیلی باهام در ارتباط بودیم و وضع مالیشون خوب نبود کمک کردیم.

برای دخترش جهزیه خریدیم.

یه بنده خدا رو که استعداد داشت ولی بیچاره پول نداشت بره دانشگاه پول دادیم تا بره دانشگاه و موفق بشه.

و بقیش رو هم توی بانک سرمایه کردیم.

و...

شب خوابم نمی برد نمی دونم چرا الکی.

بالاخره صبح شد سریع بلند شدم و رفتم ایمیلمو باز کردم دیدم یه نامه اومده برام.

بازش کردم دیدیم نوشته:

مشخصات شما با موفقیت دریافت شد برای انجام مراحل بعدی کارهای زیر را انجام دهید.

1- نام و نام خانوادگی

2- کشور

3- محل زندگی

4- شماره حساب بانکی

5- شماره تلفن منزل و همراه

6- یک میلیون پول به شماره حساب .... واریز نمایید.

وقتی مورد 6 رو خوندم تازه فهمیدم که چه کلاهی می خوان سر من و مردم بزارن.

وقتی به بابام گفتم، بابام یه خنده ای کردو گفت: من که بهت گفتم.

باورم نمی شد نامه دستم بود و رفتم یه گوشه  نشستم  هی به اون نگاه می کردم و فکر می کردم که چه برنامه هایی ریخته بودم چه چیزایی خریدم چه کمک هایی کردم و...

بعد سرمو کردم به بالا یه نگاه به اوسا کریم کردمو گفتم:

نه رئیس ما از این شانس ها نداریم ببین یه روز سر کارمون گذاشته بودی و یه خنده ای کردمو رفتم.

ولی چند تا نتیجه گرفتم:

اینکه هیچ وقت همین طوری به چیزی اطمینان نکنم.

اینکه الکی برنامه ریزی نکنم.

و...

ولی از یه چیز خوشحال بودم این بود که:

اونهایی که پول نداشتن نون شبشونو تهیه کنند رو فراموش نکردم.

همسایه ای که پول نداشت برا بچه اش لباس بخره و برای دخترش جهزیه بخره فراموش نکردم.

بنده خدایی که می خواست بره دانشگاه اما پول نداشن رو فراموش نکردم.

بعد با خودم گفتم که شاید خدا می خواست منو امتحان کنه تا ببینه وقتی این همه پول میاد دستم اونهایی رو که نیازمند هستند رو فراموش می کنم یا نه ؟

بعد از یه هفته دوباره از اون نامه ها برام میاد ولی این دفعه ندیده پاکشون می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 15:47  توسط امین  | 


 داشتم توی خیابون راه می رفتم که دوستم زنگم زد و گفت میای بریم سینما.

از دانشگاه اومده بودم خسته بودم گفتم باشه اومد دنبالم و رفتیم فیلم قرنطینه رو ببینیم.

داخل شدیم و رفتیم توی سالن و نشستیم تا فیلم شروع بشه یه مدت از فیلم گذشت خیلی قشنگ بود.

موضوعش این بود که یه پسر که خیلی پولدار و علاف بوده توی خیابون عاشق می شه و ...

نشسته بودم و فیلمو می دیدم که به قسمت های غمگین فیلم رسید بیچاره دختر سرطان داشت ولی پول نداشت عمل کنه و پدر پسر هم با ازدواج این دو نفر مخالف بوده و بهشون کمک نمی کنه که دختر رو عمل کنند.

پسره می ره بیمارستان ملاقاتی دختر می خواستند با هم درد دل کنند و شروع می کنه یه آهنگ غمگین اولش می زارن و حرفاشونو می گن.

همین طور که داشتم می دیدم سینما ساکت شد و همه فقط گوش می دادند.

درد دلاشون شروع شد یه دو دقیقه گذشت و یواش یواش از گوشه های چشمام اشک اومد روی گونه هام.

دوستم که بغلم بود خندش گرفتو اومد به من بگه که اینها...

 صورت خیس منو دید و فقط دو کلمه بیشتر حرف نزد و ساکت شد.

بیچاره دختره موهاش ریخته بود.

یاد نوید افتادم نوی داییمو می گم که سرطان داره اشکام بیشتر شد.

از ترس خجالت که دخترا و پسرای بغلم اشکامو نبینند دستم جلوی صورتم بود و سرم پایین بود.

از سینما رفتم بیرون و بغضمو خالی کردم تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.

از خدا ممنونم که این اشک ها را به من هدیه داد تا من بتوانم همدمی داشته باشم بیچاره این اشک هام که همیشه کلمات کیبورد را لیز می کنه.

بیچاره اشک هام که چشمامو تار می کنه.

بیچاره اشک هام که به خاطر من پیر شدند.

بیچاره اشکهام که ...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شدند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12 ساعت 21:27  توسط امین  | 


یه روز یه کوهنورد می خواسته یه قله ی بلندی رو فتح کنه.

بعد از چند سالی که آمادگی کسب کرد و حرفه ای شد و دوره اش رو گزروند تصمیم می گیره که تنهایی اون قله رو فتح کنه .

یه روز  شروع کرد به بالا رفتن همین طور رفت بالا و بالا.

 اتفاقا هوا ابری شد و ابر سیاهی همه جا رو فرا گرفت، همین جور که بالا رفت چون نمی دید کجا میره نزدیکای قله بود که پاش لیز خورد و سقوط کرد.

همین طور که سقوط می کرد  مرگ رو داشت به چشم می دید و بعد خاطرات گذشته اش اومد جلوی چشماش.

مسافت زیادی رو پرت شد تا اینکه یکدفعه طناب به کمرش سفت شد و یه جا آویزون شد بعد وقتی چاره ای نداشت فریا زد:

 خدایا کمکم کن.

بعد خدا بهش گفت: چه کمکی می خوای بهت بکنم.

اون گفت من نجات بده.

خدا گفت: باور می کنی که من می تونم نجاتت بدم.

کوهنورد گفت آره.

خدا بهش گفت اگه طناب رو رها کنی نجات پیدا می کنی.

یه ذره فکر کرد و محکم به طناب چسبید و طناب و رها نکرد.

فردا صبح که گروه نجات اومد می بینه یه مرد به طناب آویزونه و محکم به طناب چسبیده و یخ زده و فقط یک متر با زمین فاصله داره.

فکر کنم همتون منظورمو فهمیدید و میدونید این داستان چه نکته ای داره.

 حالا نکته ای که می خوام در مورد این مطلب بگم اینه که:

خدا خیلی به ما نزدیک.
این ما هستیم که باورش نداریم و خدا رو لمس نمی کنیم.

شاید این مورد در  مورد خودم هم صادق باشه یعنی اینکه بعضی وقتها چیزایی رو می نویسم و از خدا گله می کنم که چرا این کارو برام انجام ندادی که چرا کمکم نمی کنی.

شاید بازم خدا دوستم داشت که یه کاری کرد که استادم توی دانشگاه این داستان رو فقط برای من تعریف کنه.

شاید با گناه هایی که من می کنم با کارهایی که می کنم و اونو از دست خودم می رنجونم ولی اون بازم بهم می گه بیا من باهاتم، بیا من کمکت می کنم.

وقتی اینها رو می بینم اشکم در میاد و از خوشحالی واژه هام خیس می شه.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شده اند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06 ساعت 10:59  توسط امین  | 


ظهر بود يادم نيست حدود ساعت ۳ و ۴.

توی خونه بودم داشتم به چیزایی که می خواستم و خدا هیچ کدومو بهم نداده بودد فکر می کردم که چرا، نتونستم هیچ کدومشون بدست بیارم.

چیزهایی بود که واقعا می خواستم، خیلی دوست داشتم بدستشون می آوردم اما نشد، نشد، هر کاری کردم نشد.

از دست دادنشون برام سخت بود همون طور که بدست آوردنشون برام خوشحال کننده بود.

همین طور که فکر می کردم یه دفعه برام یه SMS اومد حوصله ی خوندنشو نداشتم یه پنج دقیقه صبر کردم و دیگه حوصله ام سر رفته بود گفتم این پیام رو هم بخونیمو بریم سر کارمون.

پیامو که باز کردم دیدم نوشته:

"وقتی خدا بهت می گه باشه چیزی رو که می خوای بهت میده".

"وقتی می گه صبر کن چیز بهتری بهت می ده."

"اما وقتی می گه نه داره بهترینو برات آماده می کنه."

این پیامو که خوندم برای دو دقیقه نگاش می کردم با خودم گفتم خدایا یعنی اینقدر منو دوست داری؟

اینقدر؟

پس کی اون بهترینو بهم می دی ؟

با خوندن این پیام یه جوری شدم.

اشک توی چشمام حلقه زد نمی دونم چرا.

وقتی به یه چیز فکر می کنی دو دقیقه بعدش جوابش برات میاد، اونم چه جوابی همونی که منتظرشی چی کار می کنی؟

شاید برام خیلی سخته.

امشب را عاشقانه گریستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 12:26  توسط امین  |