قصه از دونستن یه کلمه ی انگلیسی آغاز شد.
شب بود خونه بودم حوصلم سر رفته بود رفتم توی اینترنت به پست الکترونیکم یه سر بزنم.
یه نامه داشتم.
بازش کردم موضوع نامه این بود:
Congratulation یعنی بهتون تبریک می گم شما برنده شده اید.
بازش کردم دیدم نوشته بود: سلام به شما برنده ی خوش شانس تبریک می گم. شما 5 نفر در جهان برنده ی پول شده اید.
یه خورده خوندم و دوباره از اول شروع کردم.
بابامو صدا زدم گفتم بابا نوشته پول برنده شده اید.
بابام خوندو گفت: نه بابا الکی برو بزار درسمونو بخونیم.
رفتم دوباره نشستم از اول خوندم دیدم نوشته شما امین قماشی برنده ی 230 میلیون پوند که نمی دونم چقدر ولی به پول ایران می شدیک میلیاردو خورده ای برنده شده اید.
شوکه شدم بابامو صدا زدم گفتم: بابا چرت و پرت نمی گم نوشته 230 میلیون پوند بابام نامه رو از من گرفت و خوند.
بعد یه خورده فکر کرد.
بابام هم باورش نمی شد که اینقدر پول برنده شدیم و واقعا باورش برام سخت بود.
به مامانم هم گفتم اونم باورش نمی شد.
دیگه کم کمک یه جوری باهاش کنار اومدیم.
توی نامه یه شماره داده بود که برای هلند بود.
نوشته بود با این شماره تماس بگیرید و شماره قرعه کشی و شماره ی برنده شدن و شماره بانک و.. را به بگویید تا برای ارسال جایزه اقدام شود.
بالاخره بعد از اینکه چند دفعه تلفن نمی گرفت شماره را گرفتیم و تماس برقرار شد.
صدای اون مَرده خیلی خراب بود و چون خیلی غلیظ صحبت می کرد من بد متوجه می شدم.
بالاخره با اون صحبت کردم و همه ی شماره ها رو براش خوندم و اون گفت یک ایمیل بفرست و مشخصاتت رو توی اون بنویس تا فردا جوابشو بگیری.
من هم این کارو انجام دادم و نامه رو به ایمیلی که گفته بود فرستادم.
البته بابام باورش نمی شدو به من می گفت این نامه سره کاریه و کلاهبرداری اما من قبول نمی کردم.
همه توی خونه ساکت بودیم و نشسته بودیم من هی راه می رفتم تا اینکه فردا صبح شه.
برای این پول حرفایی زدم و در مورد آینده صحبت می کردیم.
چند تا زمین توی تهران خریدیم، برای بابام یه پرادوی چهار در خریدیم. برای خودم یه زانتیا و برای مامانم 206.
به یکی از همسایه هامون که خیلی باهام در ارتباط بودیم و وضع مالیشون خوب نبود کمک کردیم.
برای دخترش جهزیه خریدیم.
یه بنده خدا رو که استعداد داشت ولی بیچاره پول نداشت بره دانشگاه پول دادیم تا بره دانشگاه و موفق بشه.
و بقیش رو هم توی بانک سرمایه کردیم.
و...
شب خوابم نمی برد نمی دونم چرا الکی.
بالاخره صبح شد سریع بلند شدم و رفتم ایمیلمو باز کردم دیدم یه نامه اومده برام.
بازش کردم دیدیم نوشته:
مشخصات شما با موفقیت دریافت شد برای انجام مراحل بعدی کارهای زیر را انجام دهید.
1- نام و نام خانوادگی
2- کشور
3- محل زندگی
4- شماره حساب بانکی
5- شماره تلفن منزل و همراه
6- یک میلیون پول به شماره حساب .... واریز نمایید.
وقتی مورد 6 رو خوندم تازه فهمیدم که چه کلاهی می خوان سر من و مردم بزارن.
وقتی به بابام گفتم، بابام یه خنده ای کردو گفت: من که بهت گفتم
.
باورم نمی شد نامه دستم بود و رفتم یه گوشه نشستم هی به اون نگاه می کردم و فکر می کردم که چه برنامه هایی ریخته بودم چه چیزایی خریدم چه کمک هایی کردم و...
بعد سرمو کردم به بالا یه نگاه به اوسا کریم کردمو گفتم:
نه رئیس ما از این شانس ها نداریم ببین یه روز سر کارمون گذاشته بودی و یه خنده ای کردمو رفتم
.
ولی چند تا نتیجه گرفتم:
اینکه هیچ وقت همین طوری به چیزی اطمینان نکنم.
اینکه الکی برنامه ریزی نکنم.
و...
ولی از یه چیز خوشحال بودم این بود که:
اونهایی که پول نداشتن نون شبشونو تهیه کنند رو فراموش نکردم.
همسایه ای که پول نداشت برا بچه اش لباس بخره و برای دخترش جهزیه بخره فراموش نکردم.
بنده خدایی که می خواست بره دانشگاه اما پول نداشن رو فراموش نکردم.
بعد با خودم گفتم که شاید خدا می خواست منو امتحان کنه تا ببینه وقتی این همه پول میاد دستم اونهایی رو که نیازمند هستند رو فراموش می کنم یا نه ؟
بعد از یه هفته دوباره از اون نامه ها برام میاد ولی این دفعه ندیده پاکشون می کنم
.