تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
از اینکه فکر می کنم بهترینم ازم دور شده ناراحتم. با اون بودن غنیمت. چقدر زود گذشت....


روزهایی که گذشت...







http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://aminqomashi.persiangig.com/audio/Mehnat%20Abad.mp3

سلام

قبل از اینکه مطلبمو بنویسم می خوام بهتون بگم که در قسمت پست قبلیم با نظراتتنون خیلی کمکم کردین چون قراره دل نوشته رو توی مجله ی دانشگاهموم چاپ کنند خیلی خوششون اومد من واقعا هر وقت می خونم متحول می شم.

حالا می خوام بگم که دانشگاه چی داره ؟ چرا بعضی ها خیلی دوست دارند برند دانشگاه البته همه برای درس میروند ولی...

حالا بهتون میگم.

دانشگاه چیز خاصی نداره یه عده آدم هستند دختر و پسر مرد و زن پیر و جوون.

بعضی ها میان برای درس خوندن و چیزی یاد گرفتن.

بعضی ها میان برای مدرک گرفتن.

بعضی هام میان برای خوش گذرونی و دختر بازی و علافی.

من از اون روزی که رفتم دانشگاه چیزی به علمی که قبلا داشتم زیاد اضافه نشده.

فکر می کنم بیشتر کسایی که می خوان برن داشگاه به خاطر اینه که می خوان جَو دانشگاه رو ببینند.

اینو می نویسم برای اونی که نیومده دانشگاه یا پشت کنکوره.

می خای بیای دانشگاه باید یه تصمیم بزرگ بگیری که درس بخونی.

به قول رئیس دانشگاهمون باید زود درستو بخونی سریع بری بیرون.

فکر نکنی چون کلاساش مختلطه خوبه یا اینکه دختر و پسر باهاتن.

نه اینجوری نیست.

تو فکر کن توی خیابونی همه ی مردم هستند دختر و پسر.

دانشگاه هم از نظر مختلط بودن مثل همون جاست هیچ فرقی نمی کنه با این تفاوت که یه خورده مستقل می شی همین.

پسرا با یه تیپ میان دخترا هم با یه تیپ.

چشم و هم چشمی.

مثلا سر کلاسی موبایل یه نفر زنگ می خوره اون پسر یا دختر از کلاس می ره بیرون تا به تلفنش جواب بده.

میخوام بگم یعنی اینقدر این تلفن مهمه که کلاس درستو ترک می کنی تا به تلفنت جواب بدی.

مگه رئیس امور خارجه هستی.

یا یه عده پسر یه جا جمع اند و منتظرند یه دختر رد شه تا یه مطلکی بگن و بخندند.

خلاصه همین سرتونو درد نیارم.

بعضی هام واقعا درس می خونن.

البته در مورد خودم اینو بگم درس می خونم خوشی هم می کنم تیپ هم می زنم ولی این کارایی که بالا نوشتم را انجام نمی دم.

امیدورام که تو از اون دسته نباشی.

در هر صورت....

آرزومند آرزوهاتون

هری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 13:34  توسط امین  | 


وقتی توی خیابون راه میری میبینی یه زن جوون با یه بچه کوچیک زیر گرمای داغ آفتاب نشسته و غیرت و نجابتش بهش اجازه نمیده گدایی کنه بعد دعاهایی پرس شده میفروشه و قیمت نمیزاره رو چیزی که قیمت نداره و میگه هرچقدر میخایی بده...

وقتی نشستی پشت میزت زیر کولرگازی و یک پیر مرد مسن که میتونه پدربزرگ من و تو باشه میاد و میگه جوون یه کمکی به من بکن...

وقتی میشنوی که یه دختر و پسر که به خاطر نجابتشون با هم ازدواج کردن ولی پسره پول نداره که عروسی بگیره و دختره هم پول نداره که جهیزیه بخره...

وقتی توی خیابون با صدتا سرعت پشت چراغ قرمز می زنی روی ترمز و دوست داری ثانیه ها زود بگذرند و چراغ سبز شه تا دوباره گاز بدی و بری و یه بچه ی ۸ ساله که آرزو می کنه همه ی عمرش چراغ قرمز بود تا بتونه شیشه ی ماشینتو دستمال بکشه یا بهت آدامس بفروشه...

وقتی میری بیمارستان برای مریضت کمپوت آناناس میخری و میبینی یه کسی داره بال بال میزنه برای هزار تومن هزار تومن جمع کردن پول جراحی قلب دختر کوچیکش...

... تازه میفهمی که پول بلیطهای کنسرتتو نمیتونی بدی و ماشین گرون قیمت بخری و توی خیابون به مردم فخر بفروشی ...

منو شما مسئولیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18 ساعت 10:21  توسط امین  | 


صبح چهارشنبه بود.

دلم گرفته، توی دانشگاه راه می رفتم. رفتم سایت دیدم بچه ها کلاس دارند.

یه بغض بزرگی توی گلوم موج می زد.

هی میاد چلوی چشمام راه می ره ولی پایین نمی یاد تا خلاصم کنه.

اینجام که نشستم دارم خودمو کنترل می کنم که جلوی بچه ها نیاد.

نمی دونم چرا خدا اینطوری می کنه.

نمی دونم چرا خدا بهم محل نمی زاره مگه من چی کار کردم.

هر موقع خواستم نشد.

پیش همه ی دوستام که میرم تا بهم نگاه می کنند می گن امین چته چرا ناراحتی.

تا اینو می گن دوباره بغضم اوج می گیره.

می خوام برم یه جا داد بزنم اما نمی شه.

دیگه دست خودم نیست.

دیگه نمی تونم بیشتر از این بنویسم.

از خدا خواستم مشکلات مرا حل کند.

او گفت نه.

حل مشکلات تو کار من نیست.

من به تو عقل دادم.

امیدوارم موج اشک رو توی مطالبم ببینید.

تک تک واژه هام خیس شدند.

شاید تکراری باشه: نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شدند.

خدایا کمکم کن.

"مُرده بودم، زنده شدم

      گریه بودم، خنده شدم

            دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11 ساعت 10:13  توسط امین  | 


سلام امیدوارم حالتان خوب باشد امروز می خوام در مورد یه مطلبی که خیلی باهاش برخورد کردم براتون بنویسم.

بعضی افراد هستند پر مدعا توی همین دانشگاه خودمونو می گم.

اسمشو نمی برم.

ولی طرف وقتی راه می ره ادعا از قیافش می ریزه.

پیش همه ادعا می کنه نوبتش رسید به من.

نمی دونم چرا فکر می کنه خیلی بزرگه.

به خاطر چی... یه خورده اطلاعات.

حالا کاری بهش ندارم چیزایی که برخورد کردمو می گم.

مثلا می ری توی مغازه، صاحب مغازه پشت میزه برای احترام به تو حتی از پشت میز هم بلند نمی شه.

همین طوری نشسته و دستور میده خیلی هم جالبه توی همه چی ادعا می کنه همه چی کم نمیاره.

پاشو انداخته رو اون پاش زیر کولر گازی لَم داده انگار نه انگار بعدش چه چاخانهایی می گه اساسی.

همین دوستم توی دانشگاه به هر کی گیر می ده هیچکی چیزی بهش نمی گه.

نوبت رسید به من.

یه خورده گیر داده و چرت و پرت گفت.

نشستم پیشش در مورد کامپیوتر باهاش صحبت کردم.

دروغ نمی گم اطلاعاتش در مورد سخت افزار کامپیوتر از من بیشتر بود اما نه زیاد.

سر کلاس کنفرانس در مورد ماهواره و شبکه های کامپیوتری داشت.

با حالت مسخره انگیزی بلند کنفرانس می داد هیچکی هم چیزی نمی گفت.

منم از اون عقب بلند گفتم: این چه طرز کنفرانس دادنه.

بعد از کلاس اومدو گفت خیلی بل بل زبونی می کنی.

گفت من وقتی کنفرانس می دم بعد از کنفرانسم ۱۰ نفر دورم جمع اند و ازم سوال می پرسند اما تو چی یه کنفرانس زبان که می دی هیچی دورت نیست.

منم گفتم: خب معلومه.

تو داری در مورد ماهوراه توضیح می دی.

همه ماهواره دارند همه می خواهند ازش استفاده مجانی بکنن این چیزه خاصی نیست.

گفتم: من وقتی کنفرانس زبان می دم دارم به بچه ها درس می دم و یه چیزه جدید یادشون میدم شاید  بعد از کنفرانس کسی دورم نباشه اما هیچ ادعایی ندارم همین.

توی سایت کامپوتر بودم اومدو گفت:

آقای قماشی خیلی ادعا می کنی.

گفت من اگه توی این دانشگاه به کسی محل نزارم همه میان بهم سلام می کنند اما تو چی.

گفت: همه ی این بچه ها به من نیاز دارم.

منم با آرامش کامل گفتم آره تو راست می گی.

تو یه روز به کسی محل نزار ببین کی سلام می کنه.

خدا اون بالا نشسته.

بلند شدمو یه دست زدم توی سینه اش گفتم: به هیچ جا نمی رسی چون ادعا داری.

خلاصه ی داستان.

هیچ وقت ادعا نکنید حتی اگه اولین هستید.

برایان تریسی میگه:

"هیچ کس زرنگ تر و بهتر از خودت نیست".

پس سخت نگیر

Take It Easy

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08 ساعت 11:13  توسط امین  |