تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
از اینکه فکر می کنم بهترینم ازم دور شده ناراحتم. با اون بودن غنیمت. چقدر زود گذشت....


روزهایی که گذشت...







http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://aminqomashi.persiangig.com/audio/Mehnat%20Abad.mp3

 به که دل باید بست ؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پُر است.

هیچ کس نیست که فریاد پُر از مهر مرا گرم پاسخ گوید.

نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر قدمی راه محبت پوید.

از وفا نام مبر آنکه وفا خواست کجاست.

سخن از دوست مگو عشق کجاست، دوست کجاست.

تار پیوند گسست، آهوی مهر گریخت.

 به که دل باید بست؟

                           به که دل باید بست؟

 

شاید برای چند روزی نباشم، میرم تعطیلات.

توی این سال جدید ازتون می خوام کینه ها رو کنار بگذارید و با مهر و محبت شروع کنید.

یه خواهش:

برای نوید هم دعا کنید که شفا پیدا کنه.

امیدوارم لبهاتون همیشه خندون باشه.

خداحافظ همین حالا

Good Bye Right Now

 آرزومند آرزوهایتان

هری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28 ساعت 12:56  توسط امین  | 


توی خونه نشسته بودم، که یه دفعه دلم گرفت.

همیشه دوست داشتم هر وقت حرفیو از ته دلم به کسی می گفتم اون حرف و فقط خودش بدونه و خودش دوست نداشتم اون حرفو به روم بیاره و جلوی کسی بهم بگه.

نشد، نشد، هر کاری کردم نشد.

وقتی حرفیو که بهش گفته بودم جلوی ۵، ۶ نفر به روم آورد، داشتم خورد می شدم.

می خواستم داد بزنم و سرمو بزنم به دیوار. آرزوی مرگ کردم.

اما نشد، نشد، هر کاری کردم نشد.

خواستم بزنم بیرون. تنها شم. خودم باشم.

خودم کار کنم، خودم درس بخونم.

اما نشد، نشد هر کاری کردم نشد.

گونه هام سرخ شد و موجی از بلور سفید جلوی چشمام رژه می رفت.

خواستم خالیش کنم. نشد، نشد، هر کاری کردم نشد

راه گلوم بسته شده بود.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شدند.

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25 ساعت 22:20  توسط امین  | 


سلام خوبيد بچه ها.

توي سايت دانشگاه نشسته بودم داشتم فكر مي كردم چي چي ارسال كنم هر چي فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد.

الان حدود ۶ روزه كه چيزي ارسال نكردم، يعني وقت نكردم.

درسهام سنگين شده.

توي اين ۶ روز خيلي اتفاق برام افتاد. مثلا يكيش فرزاد حسني اومد دانشگاهمون.

نمي دونيد چه خبر بود همه اومده بودند، همه براش سوت مي زدند و تشويقش مي كردند.

خلاصه خيلي خوش گذشت البته من نبودم فقط ۱۵ دقيقه اونجا بودم چون كلاس داشتم و رفتم.

بي خيال فرزاد، هنوزم چيزي به ذهنم نرسيد ارسال كنم.

بيشتر دوست دارم حرفهاي دلمو بهتون بگم، اينطوري براي خودم بهتره.

آهان...

يه چيزي يادم اومد براي ارسال اميدوارم خوشتون بياد:

ولي تو در عين ناباوري او را برگزيدي

مي دانم دير رسيدم خيلي دير خيلي...

يك بار ديگر بگذار بي ادعا اِقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.

روزهايي كه تو را نمي بينم به آرزوهاي خُفته ام مي انديشم، به فاصله ي بين من و تو. 

هر روز به خود مي گويم: كاش شيشه ي عمر غرورم را شكسته بودم.

كاش به تو مي گفتم كه عاشقانه دوستت دارم تا ابد.

آرزومند آرزوهایتان

هری پاتر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21 ساعت 13:33  توسط امین  | 


نمی دونم چرا ؟ از وقتی که پامو گذاشتم توی دانشگاه با کسی زیاد دوست نبودم خوب کاملا طبیعیه دیگه روز اول نمیشه با کسی زیاد دوست و رفیق شد.

یه مدت که گذشت یه ۴ و ۵ تا دوست پیدا کردم.

کسی اسممو نپرسید چیه اونا خودشون یه اسم برام گذاشتن.

دوستام به من می گن هری پاتر نمی دونم چرا ولی می گن خیلی شکل اونی مخصوصا وقتی که موهاتو سشوار می کنی.

ولی من جلوی کسی نمی گفتم که شاید نگن می خواد کلاس بزاره.

بعد از ۲ . ۳ ماه توی محوطه دانشگاه داشتم راه می رفتم، یه چند دخترو دیدیم هی زُل زدن نگاه می کنن بعد از چند ثانیه یکشون گفت بچه ها هری پاترو منم یه خورده مکث کردمو رفتم.

۱ ماه پیش رفتم پیش بچه ها توی خوابگاه یه سر بهشون بزنم، همین طور که داشتم می رفتم دیدم یکی گفت: سلام هری خوبی و رفت.

دوباره یکی از اون طرف گفت سلام  Wooj Wooj.

Wooj Wooj تکه کلامه منه توی زبان انگلیسی وقتی D آخر کلمه ای بیاد و پشت سرش Y بیاد تلفظ این دوتا میشه حرف J. مثلا: Would You Please Speake Louder.

بگذریم خب ما هم تعجب کردیم.

2 هفته پیش سر کلاس شبکه های کامپیوتری بودم جلسه ی اول اون درس بود، ما حدود 80 نفر بودیم کلاس هم مختلط بود.

استاد جوان بود. وارد کلاس شد یه 10 دقیقه حرف زد بعد یه دفعه توی صورتم نگاه کرد، ازم پرسید فامیلیت چیه: گفتم قماشی.

پرسید ترم چندی: گفتم 2 استاد.

یه دفعه گفت شکل اون بازیگره خارجیه چی بود اسمش یادم رفت، بعد یکی از دوستام گفت: هری پاتر و می گی استاد گفت آره.

یه دفعه همه ی کلاس خندیدند تا آخر کلاس همه به من نگاه می کردند.

از اون روز به بعد به خودم شک کردم.

دوشنبه داشتم کنفرانس زبان می دادم کلاس پرُ بود جا برای سوزن انداختن نبود.

همین طور که داشتم کنفرانس می دادم یه نفر لای درو باز کرد بیاد داخل کلاس که منو دید به چند تا از دوستاش گفت بچه ها هری داره کنفرانس میده بازم همه خندیدند.

دیروز از دانشگاه با دوستم داشتم می رفتم خونه دوتا دخترو دیدم، یکی از اونا گفت سلام هری پاتر رفت.

دیگه واقعا به خودم شک کردم من هری پاترم یا امین قماشی.

حالا می خام بدونم واقعا کی هستم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15 ساعت 14:15  توسط امین  | 


      خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل ، قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه، خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده، خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ،خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ،خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده، قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن، رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن.

  قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ،خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده .

عجب روزی می شه اون روز

 پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه، اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده، زياد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده.

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی، پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

پس امیدوار باش خدا به چیزایی که قول داده

بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت

هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13 ساعت 11:29  توسط امین  | 


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

.

.

.

.

.

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09 ساعت 20:47  توسط امین  | 


سلام

امروز می خوام راجع به یه موضوعی صحبت کنم یه موضوعی که توی دانشگاه خیلی دیدمش.

اونم اینه که چرا بعضی آدمها یه خورده توی کاراشون فکر نمی کنن و بی جنبه بازی در می آورند.

مثلا یه دختری میاد به یه پسره شمارشو می ده بعد بهش می گه مثلا: آقای فلانی من دیروز مسافرت بودم از وضعیت درسها و امتحانات اطلاعی ندارم.

این شماره ی من لطف کنید خبرش رو به من بدید.

بعد دختر ینده خدا چه میدونه که طرف بی جنبه است شمارشو می ده و میره.

بعد پسر زنگ می زنه و سلام علیک می کنه برنامه ی امتحانات و درسا رو بهش می گه.

دختره می گه ممنون تشکر لطف کردید.

بعد پسره شیطون می شه و ۳ یا ۴ ساعت دیگه دوباره زنگ می زنه الکی می گه خانوم فلانی یه چیزی یادم رفت فردا امتحانه.

دختره میگه: مرسی تشکر.

شب می شه پسره دوباره شیطون می شه ولی این دفعه خجالت می کشه زنگ نمیزنه و از آخرین تکنولوژي روز دنیا یعنی sms استفاده مي كنه.

خيلي خودموني پيام ميده مي گه:

سلام خوبي چه طوري چه خبر راستي فردا يادت نره كلاس برگزار نمي شه.

باي.

بعد دو روز ديگه شعر عاشقانه مي ده و دو روز ديگه هم جوك ميده.

بدبخت دختره آرزوي مرگ ميكنه.

و پايان داستان.

واقعا چرا بعضي آدمها اينقدر بي جنبه هستند و از بعضي ها سو استفاده مي كنن چرا؟ چه بايد كرد؟

بياييد در زندگيمون با جنبه و با ظرفيت باشيم.

Some People Dont Have Capacity

Im Actually Sorry

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07 ساعت 10:44  توسط امین  | 


راستشو بخوای چند روزی حالم گرفته. حال و هوای نوشتن ندارم. فکرم مشغوله.

 وقتی نگاه توی صورتشون کنم شرمندشون میشم. اینقدر اعصابم خورده که الان که تو سایت دانشگاه هستم، صورتم بارونی، فقط جلوی بچه ها نمی تونم خالیش کنم.

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، به فکر یکی از دوستام (مرتضی) بودم که اومد توی سایت.

وقتی منو دید گفت امین چته؟ چرا ناراحتی؟ یه دست گذاشت روی شونم و یه فشار داد، بعد اشکام اومد پایین.

بلند شدم از توی سایت رفتم بیرون یه خورده قدم زدم برگشتم.

وقتی  برگشتم رفتم نمازخونه نماز خوندمو آروم شدم.

شبها که می خوابم نمی تونم راحت باشم، همش فکرش تو سرمه و هیچ کاری نمی تونم بکنم.

نمی دونم چرا خدا اینقدر با من این کارارو می کنه. بعضی وقتها اینقدر دلم از دستش پُر که می خوام برم یه جا اینقدر داد بزنم که نگو، اینقدر گریه کنم که نگو.

نمیدونم چی کار کردم، چه خطایی ازم سر زده که این تاوانه اونه.

یعنی توی این دنیای به این بزرگی فقط منم که باید اینجوری بشم، همه ی بلاها سر من باید بیاد.

خدایا:

می خوام بهت بگم کمکم کن.

ببین خدا دارم گریه می کنم.

خدایا اشکامو میبینی، اینقدر سخته آدم گریش بگیره ولی نتونه گریه کنه.

اینقدر سخته آدم به گلوش فشار بیاد نتونه اون بغزو خالی کنه.

خدایا: مگه چی کار کردم، چرا جوابمو نمی دی، همیشه اینطوری بودی منو توی سکوتم تنها گذاشتی.

دیگه نمی تونم.

خسته شدم.

کمکم کن....................کمکم کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01 ساعت 11:41  توسط امین  |