تبليغاتX
روزهایی که گذشت...
از اینکه فکر می کنم بهترینم ازم دور شده ناراحتم. با اون بودن غنیمت. چقدر زود گذشت....


روزهایی که گذشت...







http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://aminqomashi.persiangig.com/audio/Mehnat%20Abad.mp3

نمی دونم از کجا شروع کنم از چی بگم.

همین طوری می نویسم برا دلم، برا خودم، برا حباب های پاکم.

کاشان بودم هفته ی اول دانشگاه ها.

چند روزیو خونه تنها بودم یعنی مادربزرگم نبود.

روزای سختیه.

میرفتم کلاس برمی گشتم، یه کم درس می خوندم تا زمان بگذره اما انگار نه انگار خیلی آهسته زمان رد میشد.

دیگه بعضی وقتا طاقت نداشتم.

گرفتم خابیدم.

سرمو گذاشتم روی بالشتو چشمام بستم.

چند دقیقه چشمام بسته بود، گوشه ی چشمام خیس شده بودن گلوم دل دل میکرد.

هی بغضم می خواست بترکه اما نمی شد.

حرف میزدم.

گفتم چرا ؟

چرا با من این طوری میکنی ؟

چرا تنهام میزاری؟

چرا این دلو به من دادی؟

گفتم  خدا با تو ام!

تو که منو آفریدی.

چرا منم مثل بقیه سنگ دل نیافریدی ؟

چرا من همش باید دلم بسوزه ؟

چرا دل من اینقدر کوچیکه ؟

چرا بعضی وقتا منو توی این محنت آباد تنها میزاریو میری ؟

چرا این حباب های پاک مال منه ؟

اون وقت بود که دیگه تحمل نداشتمو بغضم ترکید.

بلند شدمو یه چرای بلند گفتم.

اون وقتی بهم لذت داد که به هق هق افتادم.

اون وقتی لذت داشت که سرمو گذاشتم روی دستمو اشک ریختم.

یه کم آروم شدمو سرمو گذاشتم روی بالشت.

انگار خدا دست نوازش روی گونه هام کشید  وقتی سرمو گذاشتم روی بالشت چنان آرامشی بهم دست داد که با همون اشک ها آروم خوابیدم.

نوازش خدا روی گونه هامو حس می کردم.

خدای من:

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم، دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم.

نذار تنها بمونم

محنت آباد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10 ساعت 22:0  توسط امین  | 


سلام.

امیدارم حالتون خوب باشه.

بدون مقدمه می نویسم.

قصد نوشتن نداشتم، چیزی نداشتم که بنویسم، توی این دنیای مجازی شما میاد یه چیزایی می نویسیدو میرید معلوم نیست که راست میگید یا دروغ، اکثرا همه تبلیغ می کنید ولی خب، بگید چی کار کنم.

چند ماهی نبودم، اما روزهای شاد و غمگینی رو پشت سر گذاشتم.

روزهای سیاسی، روزهای عاشقی، روزهای امتحانات، روزهای شاد و روزهای غمگین.

اینقدر دلم گرفته بود که با یه موزیک معمولی که فقط یه خورده غم توشه، اشک منم در میومد، مثل الان که دارم با همون موزیک می نویسم و با همون اشک واژه هام خیس شدند.

ببین چقدر دلمون گرفته که سریع اشکمون در میاد.

ببین چقدر بی معرفتی ها دیدم، بی وفایی ها دیدم که اشکم در میاد.

برا اونایی که تا هوا بارونیه می گن دوست دارم اما تا آفتاب میشه همه چی یادشون میره.

برا اونایی که ادعای مرامو معرفت می کنن، اما ذره ای از اونو نشون نمی دن.

برا اونایی که ادعای دوست داشتن دارن، اما هنوز نتونستن ثابت کنن.

برا اونایی که حرف از راستی و پاکی میزنن، اما میبینیم که نه اون بالایی ها هم دروغگو اند.

برا اونایی که همیشه و همه جا خودشونو خدا و پیغمبر دونستن اما چهره ی واقعی خودشونو نشون دادند.

برا اونایی که ....

بعضی وقتا که اشکی میریزم، سرمو بالا نمی گیرم، چون از خودم خجالت می کشم، البته اين حالتو خيلي دوست دارم چون سبك و آروم ميشم، مخصوصا وقتي به هق هق مي افتم، منظورم از خجالت اينه كه كسي نفهمه.

حیف از این حباب های پاک.

شاید به ظاهر  اطرافم شلوغ باشه اما درونم تنهاست.

"شهریار قنبری" میگه:

مارو باش رو چه درختی اسممون جا میزاریم، ما رو باش.

قسمی جز اون دو چشم نامسلمون که نداریم، ما رو باش.

به هواداری تو، شیشه ی میخونرو با سنگ شکستیم نارفیق، سنگ و شیشه اگه دشمن، منو تو که موندگاریم، مارو باش.

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه، ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم، مارو باش.

غزل کوچه ی ما، غلندرای پیرو عاشق که اینه، فکر تازه عاشق پیاده باشه، ما که سواریم، مارو باش اینارو باش.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.

و اینم برا اونی که همیشه فراموشم می کرده:

آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن، منو از این دلخوشی ها آرمشم رها نکن.

من برای با تو بودن پُر عشق و خواهشم، واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم.

منو تو آغوشت بگیر، آغوش تو مقدسه، بوسیدن برای من تولد یک نفسه.

چشمای مهربونه تو منو به آتیش می کشه، نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه.

و در آخر:

جایت همیشه سبز است در خلوت خیالم.

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام.

باش باش تو خوبی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09 ساعت 13:8  توسط امین  | 


سلام .

اول از همه سال نو مبارک .

امیدوارم توی این سال در تمام مراحل زندگیتون موفق باشید و پله های پیشرفت رو سه تا سه تا برید بالا.

یه  دل نوشته ی قشنگ نوشتم خاستم شما هم بخونید شاید دل شما هم مثل دل من بود شاید مثل هم بودیم.

بخونیدش :

خدایا یادته تمام دنیای من توی موج چشمای آدمای خسته جا می موند ؟

یادته کشتیه آرزوهامو توی دریای چشمام انداختم  تا توی دنیا دیده شم ؟

حالا دنیا رو دیدم.

چهره ای نیل گونه

دنیا توی چشمام خلاصه شدند.

خدایا از این سفر، دریای چشمامو  هدیه برای تو  آوردم.

کویرش نکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05 ساعت 20:50  توسط امین  | 


هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته:

واقعا نه من نه تو و نه کس دیگه ای نمی تونه بفهمه که توی دل بعضی از آدمها چی می گذره چه خبره یا اصلا دل بعضی از ماها از چی گرفته.

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته:

اصلا تا حالا از خودتون پرسیدید چرا من بعضی وقتها از غم می نویسم، اصلا تا حالا شده اینقدر گریه کنید که صداتون بگیره ؟

هیچکی نمی مونه تا با من  توی راهم همسفر شه :

تا حالا شده توی این دنیای به این بزرگی یه نفر ثابت باهاتون تا آخر بمونه و بهتون بی معرفتی نکنه و عاشقونه دوستتون داشته باشه و فقط و فقط با شما باشه و بهتون وفادار بمونه.

آخه می ترسه که با من با دل من در به در شه:

و بالاخره یه جوری رهامون می کنه میره چرا ؟ نمی دونم. شاید مشکل بعضی از ماها صداقت و بزرگیمون باشه که ممکنه بعضی ها از این صداقت سوء استفاده کنند.

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیس خیس:

بعضی از آدمها که ما دوستشون داریم بهشون عشق می ورزیم و خیلی باهاشون هستیمو عاشقونه دوستشون داریم یه دفعه میزارنو میرن و پشت سرشون هم نگاه نمی کنند و ما براشون غم و غصه می خوریم براشون اشک میریزیم اما اونا لیاقت اشکای من و تو رو ندارند.

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه:

اینقدر ما معشوقمونو دوست داریم که براشون نامه می دیم پیغام میفرستیم و خیلی منتظرشون می مونیم اما اونا حتی یه نامه هم برامون نمی نویسند اصلا براشون بودنو نبودن ما مهم نیست.

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته:

اصلا چرا هیچ آدمیی از درد دل طرف مقابلش چیزی نمی دونه یا چرا کسی نمی دونه آدمها چند بار توی زندگی شکست خوردن آدمها چند بار قلبشون شکسته ؟

آخه تو کلبه ی سوت و کور تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه می دونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه:

و کلام آخر اینکه بعضی از آدمها فکر می کنند اینقدر بزرگند اینقدر غرور دارند که به خودشون اجازه نمی دهند که یه نفر دوسش داشته باشه، البته خودم همه ی اینارو تجربه کردمو دیدم، دیدم که هر چی با طرف با صدا قت برخورد کنی با بزرگی برخود کنی براش مرام و معرفت خرج کنی اون ازت سو ء استفاده می کنه و تو ازش گله می کنی باهاش بحث می کنی و همیشه تو از دستش ناراحتی و تو اینقدر بزرگی که بازم اونو می بخشی .

بازم دوست نداری توی اوج نارحتی و عصبانیتت اونو از خودت برنجونی دوست نداری یه چروک کوچولو به پبشونیش بیفته و اون آخرش با یه دوست دارم از این رو به اون روت می کنه وباز هم کارای قبلشو تکرار می کنه و باز هم می گه دوست دارم.

ببین ما آدمها چه جوری و به چه راحتی از کلمه ها هم سو اسفاده می کنیم ؟

پس تویی که نشستی داری میخونی:

مطمئن باش که دوست داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15 ساعت 16:35  توسط امین  | 


هر موقع اومدم بنویسم نصف مطلبم یادم رفت و همیشه همین طوری الکی نوشتم تا یادم بیاد.

اومدم از درد دل بیشتر شماها یا بهتر بگم خودمون بنویسم.

همه جور درد دلی داریم.

اول از یه دخترو بگم که ناراحت بود از اینکه معشوقش ازش دلگیره و شاید بخواهد ترکش کنه.

ما آدمها هیچ وقت نتوستیم همدیگرو درک کنیم، هیج نتونستیم دردای همدیگرو لمس کنیم، چرا بعضی از ما پسرها یا شما دخترها باید Multi Friend باشید، یعنی مثلا یه پسر با چندتا دختر رفیق باشه یه برعکس یه دختر با چندتا پسر رفیق باشه.

تا حالا فکر کردی ؟

اصلا تا حالا فکر کردی ما چه کمبودهایی داریم که میریم دنبال این کارا ؟

اکثرا پاسخ می دهند نبود همدم یا همدلو هم یار.

موافق نیستم ولی مخالفم نیستم.

اصلا چرا جنس مخالف مارو بیشتر درک میکنه ؟

اصلا چرا بعضی از ماها خیلی نامردیم ؟

یا چرا باور نداریم که یکی دوستمون داره نه به خاطر چیزی و نه به خاطر کسی.

البته توی این دوروزمونه هر کی ساده باشه بازندست، شاید مشکل من یا بعضی از شماها همین سادگی.

و من دیگه خسته شدم از این بی معرفتی و نامردی ها.

نمی دونم چرا کسی این احساس پاکو نمی بینه.

و دوم بگم بازم از یه دختر که ناراحت بود از کم لطفی خدا و بعضی مسائل

توی زندگیه من خدا بهم لطف کرده اما من قدرشو ندونستم.

وقتایی از خدا دلگیرم ۱ نگاه روبه آسمون می کنم قطره اشکی میریزم یه خورده با تندی ازش شکفه و  شکایت می کنم،

به این رسیدم که اگه کاریو خاستم اما برام انجام نداد قسمت بوده و همین چند روز پیش ازش یه درخاست داشتمو برام انجام داد و من ممنونشم، او منو به خودش نزدیک تر کرد.

این من بودم که بهش توکل نداشتم.

اینو برا کسی گفتم که اومدو بهم گفت از ۱۷ سالگی کار می کنم برا کسی گفتم که اومدو گفت از این زمونه خسته ام دوست دارم خرج کنم دوست دارم پول داشته باشم دوست دارم حال بکنم.

منم خیلی هارو میشناسم که درد دلاشون اینه ولی یه لحظه ترمز دستیتو بکشو بیا پایین کاپوتتو بزن بالا یه نگاه بنداز:

ببین، خدا چی بهت داده:

دیدی ؟

یه بابای خوب یه مامان خوب خواهر و برادر سالم زندگی آروم، شاید بازم به خودت بگی نه، همه ی فشار خونه روی منه من خرجیه خونرو در میارم.

ببین آدم باید سختی بکشه تا نتیجشو ببینه.

می دونم الان بازم به خودت می گی آخه چقدر سختی ؟ تا کی ؟

ولی ببین یه پیامک قشنگ چی می گه ؟

میگه: "دریای طوفانی خدا، ناخدای لایق می سازد، همیشه ممنون لحظات سخت زندگیت باش."

من به این جمله ایمان دارم.

غصه ی پولو نخور به قول معروف چرک کف دسته میادو میره، همین جا از خدا می خام هر چی بخای الان و توی زندگی آینده ات بهت بده.

و سوم اینکه داشتم به درد دل زنی تقریبا ۵۴ ساله گوش می دادم که ۱ جملش چشمام منو خیس کرد.

اون بنده خدا کلاس چهارم ابتدایی، نهضت سواد آموزی میره.

توی اتوبان بودیم که بهم گفت معلمم بهم گفته از زندگیه خودتون انشا بنویسید منم براش نوشتم.

ازش پرسیدم چی نوشتی ؟ با یه خورده مکثو یه آه از ته دل اینطوری جواب دادم.

گفت نوشتم:

"هر چی فکر می کنم، از بچگیم تا حالا توی زندگیم روز خوشی ندیدم ولی بازم خدارو شکر، بازم خدا رو شکر که خدا ۴ تا بچه سالم بهم داده و من از همشون راضی هستم"

جمله ی خیلی قشنگی گفت و من به فکر فرو برد، این جملش دل منو برد "هر چی فکر می کنم، از بچگیم تا حالا توی زندگیم روز خوشی ندیدم."

از اون اوسا کریم می خام کمکش کنه نه به این خانوم به همه کمک کنه تا کسی تنها نباشه تا همه خوش باشند تا همه هر جور دوست دارند خرج کنند.

و در آخر حرف دل خودم  که از ته دل می گم:

با تو بودن، ای کاش تا ابد ممکن بود

                               لحظه ی دیدار تو، تا ابد ساکن بود"

سپاس گزارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14 ساعت 16:1  توسط امین  | 


سلام بچه ها

اومدم به عنوان حرف آخر بنویسم دیگر چیزی برای نوشتن ندارم.

یه خورده فکر کردم دیدم حیف.

مدتی است بی حالم نمی دونم چرا خیلی اتفاقا برام افتاد خیلی.

مثلا 1 روز که کاشان بودم برای امتحانات.

توی خونه بودم دلم گرفته بود به یکی از دوستام از نوع پسر پیامکی دادم که حامد دلم گرفته ؟ آقا حامد جواب دادن پاشو یه موزیک بزار برقص و حال کن.

جواب دادم نه حامد دلم تنگه دلم گرفته.

و بعد هم یه پیامک عاشقونه براش دادم.

قبل از اینکه ادامه داستانو بگم می خام بپرسم که چرا نمی شه پسری حرف دلشو به پسری بزنه.

نه اینکه نشه ها طرف مقابل من همیشه تعجب می کنه و من همیشه منتظر این تعجب می مونم.

بله.

آقا حامد ما هم این تعجبو کرد.

نمی دونم چرا همه پسرها حس می کنن که همه ی ما (پسرها) باید از یه جنس باشیم بی خیال ، خوش گذرون، بی احساس و...

البته نه اینکه خوش گذرون و خوشحال نباشما ولی شاید با پسرای دیگه فرقی بکنم.

نمی دونم چی شد همون شب بابام برام پیامک زد: "بابای خوبم پیش تو گریه می کنم همین"

وقتی این پیامو خوندم همش تو فکر بودمُ خیلی قشنگ بودُ البته برا شماها شاید زیاد جالبو قشنگ نباشه.

حالا خدا اگه توی بعضی جاها با من نباشه اونم مصلحته که نیست ولی توی اینجور دلتنگی ها تنهام نذاشته.

چقدر قشنگ نوشته اونی که این دل نوشته رو گفته، البته یه خوردش هم خودم اضافه کردم.

بخونید:

ای کاش دیوانه بودم تا از ته دل می خندیدم، نه اینکه مجبور باشم همیشه تبسمی تلخ بر لب داشته باشم، نه اینکه مجبور باشم گونه هایم را ارغوانی نگه دارم، ای کاش آنقدر دیوانه بودم تا در اوج ناراحتی می خندیدم، فقط می خندیدم و می خندیدم.

و آفرین به اون کسی که این پیامکو بهم داد.

بخونید:

دلم گرفته از آدمهایی که می گن دوست دارم اما معنیشو نمی دونند، از آدمهایی که می خان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند، از اونایی که زیر بارون برات می میرند اما تا آفتاب میشه همه چی یادشون میره.

و چقدر قشنگ و به جا گفتم خودم.

بخونید:

گاهی اوقات نیاز دارم غم های درونم را فریاد بزنم، چیزهایی که از نظر من غم هستند، اما به ریختن چند قطره اشک اکتفا می کنم.

خانومی که برام نظر داده بودی وبلاگت بوی غم می ده:

نه وب من بوی غم نمی ده بعضی وقتها من دل پُر میشه و باید جایی باشه که دلمو خالی کنم.

مگه فقط پیرها مشکل یا غم دارند که نوشتی تو که جوونی.

به هر حال ما آدمها بعضی وقتها از بی معرفتی ها از بی مهری ها از کم لطفی از خودمون دلمون می گیره  و شاید نتونیم یه نفرو پیدا کنیم که باهاش درد دل کنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05 ساعت 17:28  توسط امین  | 


عصر جمعه بود.

اومدم خونه تاریک بود و هیچ صدایی نبود من بودمو سایه ی خسته ی خودم.

دلم گرفته بود.

اومدم نشستم پشت کامپیوتر و یه موزیک ملایم گوش دادم.

سرمو گذاشتم روی میز کامپیوترو آروم آروم اشک ریختم.

اشکام روی میز موج می خورد تا اینکه از گوشه نگاشون کردم و دیدم که دارند قطره قطره صفحه کلیدو خیس می کنند.

وقتایی که میرم بیرون توی ماشین موزیک شاد می زارم تا نشون بدم خوشحالم تا این شب هم مثل شبای دیگه تموم بشه.

نشستم دارم به بی معرفتی و نامردی های اخیر فکر می کنم.

فکر می کنم که چقدر آدمها باید سنگ دل باشند.

به قول دوستم  مرد درداشو بروز نمی ده خودزنی می کنه ولی من خودزنی نمی کنم.

یا قطره اشکی میریزم  یا مطلب ارسال می کنم.

یا بازم برا خودم تنها می مونم.

بچه ها خیلی تنهام خیلی.

نمی دونم چه جوری می تونم اون شورو نشاط خودمو بدست بیارم تا همیشه خندون باشم.

خنده هایت از ته دل.

          گریه هایت از سر شوق.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01 ساعت 16:54  توسط امین  | 


سلام.

تا حالا فكر کرديد بعضي آدمها چه جوري عوض مي شن ؟ منظورم از عوض شدن اينه كه مثلا بعد از چند وقتي از اين رو به اون رو ميشن.

فكر كرديد ؟

اصلا مي دونيد بعد از يه مدت چرا خود به خود اينطوري ميشن ؟

اينو منم نمي دونم فقط تجربش كردم.

فكر مي كنيد اين عوض شدن اگه مثبت باشه چقدر توي روحيه آدمها تاثير گزار هست ؟

چقدر مي تونه كمكشون كنه ؟

البته الان من چندتايي رو ميشناسم كه به دلايلي غم دارند و همش يه بغض تاريكي توي صورتشون موج مي زنه و همش حرف از نااميدي و غم و غصه مي زنند.

شايد بعضي هاتون بدونيد من خودم احساسي ام در واقع منظورم از احساس اون كودك درونم هست كه خيلي با من دوست و منم خيلي دوسش دارم اما اگه اين احساس خيلي بشه ممكنه براي آدم ضرر داشته باشه.

عواطف و احساسات جزيي از زندگي ما آدمهاست كه همه ما به اونا نياز داريم.

تا حالا ديديد وقتي دلمون مي گيره يا كسي براي ما درد دلي مي كنه به طور ناگهاني و بي اراده سرمون كج ميشه و گوشه چشممون خيس ميشه.

پس بيشتر ما با كودك درونمون دوستيم.

بعضي ها وقتي يه مشكلي مياد سرشون ساكت مي مونند و اصلا با كسي حرف نمي زنند، خب اين كاملا اشتباه.

من يه مشكلي داشتم هر چي مي نوشتم و با خودم مرور ميكردم نمي تونستم خودمو خالي كنم، ديگه اشكم داشت در ميومد صدام مي لرزيد، اما رفتم پيش يكي اينقدر باهاش حرف زدم تا خودمو خالي كردم و ۱ دقيقه اي اشك ريختم.

خيلي سبك شدم.

يه نمونه خيلي بارز كه همتون ميتونيد ببينيد.

وبلاگ منو نگاه كنيد از پايين كه شروع كردم تا بالا بياييد و پست هاي منو بخونيد.

ديديد ؟

ديديد چقدر عوض شدم.

اولش همش در مورد احساس و دلتنگي و اشك و گاهي اوقات نا اميدي مي نوشتم اما حالا...

البته نمي گم ديگه در مورد اينا نمي نويسم، بالاخره آدم بعضي وقتها يه دلتنگي كوچيك مياد سراغش و بايد يه جوري خودشو با نوشتن خالي كنه.

كلام آخر:

اميدوارم همتون بتونيد مشكلاتتون رو حل كنيد و به آينده اميدوار باشيد.

پس تويي كه حرف از نا اميدي و غم ميزني

اميدوار باش.

سپاس گزارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06 ساعت 13:23  توسط امین  | 


سلام خوبيد.

راستشو بخواهيد چند روزي مي خاستم آپ كنم اما فرصت نمي شد با اين دانشگاه و درس و مطالعه فرصت آپ كردنم كم شده.

خب بگذريم بريم سر آپمون.

البته بايد كه چند تا آپ جالب داشتم كه مي خاستم هر كدومو جداگانه بنويسم اما نشد به همين دليل اتفاقات و چيزهايي كه مي خاستم بنويسمو با هم مي گم براتون.

موضوع اولم اينه كه مي خاستم در مورد روابط دختر و پسر بنويسم يعني يه جور بحث چند تا سوال داشتم خاستم از چند نفر بپرسم اما يازم نشد.

راستي دخترو پسر بايد چه رابطه اي با هم داشته باشند منظورم اينه كه چه جوري باهم باشند مثلا توي همين دانشگاه ها.

اصلا آيا يه دختر بايد با يه پسر دوست باشه يا اينكه چرا بعضي از ما پسرها دنبال دخترها هستيم يا بعضي از شما دخترها دنبال شما پسرها هستيد ؟

چرا وقتي مي دونيم كه اگه هم دوست شديم مي دونيم آخرش جدايي هست ولي بازم ادامه ميديم ؟

چرا وقتي باهم دوست ميشيم خودمون مي خواهيم يه جوري از هم جداشيم تا به مشكل بر نخوريم منظورم از مشكل عاشقيه اگه عاشق باشيم جدايي خيلي سخته

چرا به خودمون تلقين مي كنيم كه بايد با هم باشيم ؟

چه چيزهايي باعث ميشه كه ماها اينطوري بشم ؟

چه كمبود هايي توي زندگي احساس مي كنيم كه به سراغ اينكارا مي ريم ؟

باور كنيد از يه نفر پرسيدم چرا با فلان دختر دوست شدي ؟ اصلا هدفت چي بود ؟

اون پر مونده بود چي بگه.

حرفي براي گفتن نداشت به جز تلقين به خودش كه بايد دوست بشه.

موضوع بعدي اينكه:

ديروز پيش چندتا از دوستام بودم.

رفته بودم بهشون سر بزنم خابگاه.

يه دو سه ساعتي با هم بوديم بعد ديدم كه دوتا از دوستام رفتن يه طرف نشستن پشت پرده و يواشكي يه كارايي مي كردند.

بعد نيم ساعت اومدنو نشستيم با هم حرف زديم.

بعد اون دوستم تنها شدف ديدم دست راستشو هي جمع مي كنه.

بهش گفتم چرا اينطوري مي كني چيزي نگفت.

دستشو كردم پايين ديدم كه روي ساعد دستش جاي تيغ مونده خون هم ميومد.

دستش خيلي خراب بود.

ازش پرسيدم چرا اينطوري كردي ديوونه.

گفت اعصابم خود بود.

گفتم يعني چي اعصابم خورد بود مگه هر كي اعصابش خورده بايد اينطوري بكنه ؟

چيزي نگفت.

ازم پرسيد تو اعصابت خورد نمي شه.

منم گفتم وقتي من اعصابم خورد ميشه بايد برم دستمو تيغ تيغ بكنم ؟ اينطوري به خودم آسيب برسونم ؟

هيچي نگفت.

خيلي دوست داشتم دليل كارشو مي دونستم.

البته مي شد حدس زد.

اين كار هم مثل همون سيگار كشيدنه كه بعضي ها فكر مي كنند كه با اين كارا خيلي بزرگ مي شند همش توي چشم هستند.

فقط مي تونم بگم متاسفم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23 ساعت 12:32  توسط امین  | 


به قول بابام، ما آدمها یه مشکلی داریم، اونم اینکه که هیچ وقت نمی تونیم همدیگرو درک کنیم.

تا حالا فکر کردید چرا ؟

اصلا تا حالا خودتونو جای کسی گذاشتید که مشکلی داشته باشه ؟

مثلا از لحاظ مالی یا خانوادگی یا اصلا عاشق باشه ؟

اصلا تا حالا فکر کردید چرا ما وقتی یه مشکلی داریم به اون کسی که با ما ابراز همدردی می کنه می گیم، نمی دونی چقدر سخته یا اینکه جای من نیستی که بفهمی چه دنیایی دارم ؟

تا حالا فکر کردید ما چه جوری احساسمونو به دیگران منتقل می کنیم ؟

اون احساس می تونی هم شادی باشه هم غم.

شاید بگید چه سوال مسخره ای، خب ما وقتی ناراحت یا شاد باشیم اون مخاطب از قیافمون می فهمه ناراحتیم یا شاد.

درست می گید، ولی من از روی دیدن قیافه ی طرف نمی گم.

مثلا ما یا بهتره بگم من، وقتی ناراحتم می خوام به دوستم پیامک بدم من امروز یه مشکلی دارم مثلا نمی تونم بیام بیرون، اینطوری میدم.

سلام محسن خوبی شاید امروز نتونم بیام.

خوش باشید.

حالا شاید بازم با خودتون بگید این یه نوشته ی ساده هستش و اون دوست من فقط خبر داره که من پیام دادم نمیام بیرون.

 ولی با دیدن این انیمیشن می بینه که من ناراحتم و از من دلیل ناراحتیمو می پرسه.

یا برعکسش پیام شادی بدم.

یا اینکه می خواهم به دوستمون بگم که من حمایتت می کنم و پُشتتم.

می گم دارمت رفیق.

می خوام بگم که چقدر خوبه آدم ها با یه انیمیشن بهم می فهمونن که ناراحتن یا خوشحال یا گریون.

یعنی ماها با این انیمیشن ها احساس همدیگرو بهم منتقل می کنیم.

مثلا وقتی یکی ازمون توی پیامک خیلی سوال می پرسه با این انیمیشن بهش می فهمونیم که دیگه اعصابمو خورد کردی.

چقدر خوب و قشنگ.

حالا ای کاش می شد با همین انیمیشن ها بهم دیگه کمک می کردیم.

ای کاش با این انیمیشن ها به عشقامون می فهموندیم که چقدر دوستشون داریم.

ای کاش زندگی ماها با این انیمیشن ها بود.

ای کاش ...

ای کاش ...

به همین سادگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03 ساعت 19:19  توسط امین  | 


سلام

نمی دونم شما هم مثل من تاحالا باهاش برخورد کردید یا نه.

چند روز پیش بود رفتم به پست الکترونیکیم سر بزنم، دو یا سه تا نامه بیشتر نداشتم.

با خودم گفتم برم توی چت ببینم پیامی که خونده نشده دارم یا نه.

همین طور که داشتم پیام هارو می خوندم یه نفر به من پیام آنلاین داد.

یه خورده سلام و احوال پرسی کرد، از خودش تعریف کرد از وضع زندگیش.

اون یه دختر بود، یه دختر 17 ساله از تهران.

یه خورده ناراحت بود، اصلا ناراحتی و ناراضی بودن رو از توی پیام هاش میشد بخونی.

ازش پرسیدم اسمت چیه ؟ چند سالته ؟ از کجایی ؟

پرسیدم چرا اینقدر ناراحت و ناراضی هستی ؟

شروع کرد به تعریف کردن:

من یه دختر 17 ساله از تهران هستم، ما توی خانواده 6 نفریم.

من 3تا بردار دارم و من آخرین فرزند هستم.

قیافم زیاد خوب نیست، لاغر اندام هستم.

مامانم همیشه فکر می کنه که من همیشه باید همه چیو بهش بگم، اما من نمی گم، چون حوصله ی داد و بیداد ندارم.

مامانم منو درک نمی کنه، وقتهایی که نیستم می ره توی اتاقم وسایلمو می گرده، اگه هم من بهش بگم چرا این کارارو می کنی، میگه من مامانت هستم باید همه چیزو بدونم.

اون حتی دفتر خاطرات منو می خونه و اصلا درک نمی کنه که من دوست دارم برای خودم یه دنیای خصوصی داشته باشم.

توی خانواده ی ما هیچکی به من محبت نمی کنه، داداشام همش مسخره ام می کنند، تموم اینها باعث می شه که من نتونم با اونا با محبت برخورد کنم، به خاطر همین کارا از نگاه اونا من یه دختر بداخلاقی هستم.

من حتی توی خونه آزاد نیستم و نمی تونم برای تفریح از خونه برم بیرون.

من از نظر  اونا بی اعتمادم.

حتی بعضی وقتها به اینترنت اومدن من هم گیر میدن.

منم دوست دارم مثل تموم بچه های دیگه موبایل داشته باشم، دوست دارم موبایلم خصوصی باشه نه هر دفعه ازم بگیرن و فوزولی بکنند.

داداشم که 9 سال از من بزرگتره همش شکایت منو پیش بابام می کنه و همش به بابام می گه که من از خونه بیرون نرم، اون دوست داره به اصطلاح خودش مچ منو بگیره اما هیچ وقت نتونسته چون من کار بدی نکردم.

اون از من پرسید تو هم خانوادت این قدر اذیتت می کنن ؟ اینقدر گیر بهت می دهند ؟

قبل از اینکه براش تعریف کنم به شما می گم که اون دختر اسمی که برای خودش انتخاب کرده بود رو  مخصوصا ننوشتم، چون نام ها احساس های مختلفی رو در آدم بی می انگیزد که می تواند مثبت یا منفی باشه.

خب، حالا منم جواب سوالشو اینطوری دادم:

تو دختر خوبی هستی  سالمی، توانمندی، مدرسه میری و درس می خونی. برا چی خودتو دست کم می گیری .

آرامش خودتو حفظ کن از توانایی هات برای حل مشکلاتت استفاده کن.

کی گفته که تو نباید بری بیرون یا دفتر خاطرات نداشته باشی، چرا تو فکر می کنی که قیافت خوب نیست ؟

هر آدمی یه جورایی قشنگه.

شاید شماها به خودتون بگید این حرفتو قبول ندارم، قیافه آدمها با هم فرق می کنه،  آدمها یا زشتن یا خوشکل.

ولی من براتون دلیل دارم، مثل منظره ها، نمی شه بگی که کوه قشنگه اما دریا زشته، بالاخره هر کسی یه قیافه ای داره، اصلا اونایی که خوشکل هستند الان چی کار میکنند ؟ اینم مثل همون چاق و لاغری هست، اون دختر می گفت من لاغرم.من می خوام بهش بگم اونی که چاقه چی بگه ؟ تو که لاغری می تونی خودتو بهتر بکنی ولی اونی که چاقه لاغر شدن خیلی برای سخته.

فرق گذاشتن بین بچه ها، لاغر بودن، خوشکل نبودن، بی اعتمادی و... اینا مشکلات تو توی زندگیته.

تو باید قبول کنی که زندگی با مشکل همراه، هیچ کسی نیست که بدون مشکل باشه.

اصلا وجود این مشکلا توی سن نوجوانی برای تو طبیعیه.

معنی آزادی اونجوری که برای تو راحت و معمولی برای مامان و بابات معمولی نیست.

اگه می خواهی تمام مشکلاتت حل شه باید خودتو باور کنی خودتو دست کم نگیری و کم کم با خواسته های مامان و بابات موافقت کنی تا تو کمی بزرگتر شی و اونا به تو اعتماد کنند.

اونا شاید در نشون دادن محبت خودشون به تو ناتوان باشند اما مطمئن باش که دوستت دارند.

اگه اونا به تو محبت نمی کنند تو به اونا محبت کن، اگه داداشت با تو بد برخورد می کنه تا با اون خوب برخورد کن، تا خودشون متوجه اشتباهشون بشن.

همه ی حرفای من اینا بود.

اما اینو برای شما می گم:

مادر و پدرها ممکنه بعضی وقتها اشتباه کنند، این اشتباه می تونه ناشی از خستگی، فشارهای زندگی و مالی باشه.

وقتی که ما بچه ها توی زندگی  از همون اول یه کاری کنیم که اعتماد پدر و مادرامونو جلب کنیم توی این سن به مشکل بر نمی خوریم، حتی اونا وقتی به مشکلی برخورد می کنند از ما مشورت هم می خواهند.

وقتی که ما همیشه بگیم به درد نمی خوریم یا زشتیم، یا لاغریم یا چاق و...

مطمئن باشید هیچ وقت موفق نیستیم.

خود من یه مدتی بود واقعا ناامید بودم، زندگی برام معنی نداشت اما فرق کردم، خودم فرق کردم.

برایان تریسی می گه:

 هیچ کس زرنگ تر و بهتر از خودت نیست.

یه ضرب المثل امریکایی می گه:

Don’t Sell Yourself Short                         You Are The Best

یعنی:

خودتو دست کم نگیر تو بهترینی.

اگه یه خورده روی این جمله ها فکر کنی خیلی به زندگیت امیدوار میشی.

پس بازم میگم بچه ها:

سخت نگیرید

 Take It Easy

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22 ساعت 15:37  توسط امین  | 


سلام.

اول از همه از تک تک دوستانی که اومدن برام نظر گذاشتن تشکر میکنم و یه معذرت خواهی  بدهکارم چون نتونستم بهتون سر بزنم و آپهاتونو بخونم.

سوار ماشین شدم که برگردم قم رسیدم به متروی دروازه دولت سوار مترو شدم و به سمت ترمینال جنوب رفتم.

حالم یه جوری بود، گرفته بودم، توی خودم بودم و داشتم فکر می کردم به درسام به زندگیم به آینده به شغلم و...

من معمولا وقتی از مسافرت برمی گردم تا یک روز ناراحتم و سخت می تونم اون همه خوش گذرونی رو فراموش کنم.

تلفن همراهم زنگ خورد و مشغول صحبت با یکی از دوستام بودم، اون همدم من بود.

براش درد دل کردم از مسافرت تعریف کردم، آخه من به اون علاقه دارم و اون رو خیلی کم می بینمش، همینطور که صحبت می کردم دیگه حواسم به مترو نبود که کجا میره.

توی خودم بود یه نیمچه لَم داده بودم و سرم پایین بود مترو ایستاد و گوینده ایستگاه ها گفت: "خزانه".

از جام بلند شدم و دیدم که یک ایستگاه از ترمینال جنوب رد کردم و مجبور شدم پیاده بکشم به جاده.

رفتم چاره ای نداشتم.

وسطهای راه بودم داشتم از زیر یه پل رد می شدم که دیدم یه یخچال، چند تا رختخواب و دو سه تا کمد و چندتا خرت و پرت دیگه دور هم جمع اند و میان اینها یک زن و سه تا بچه و یه مرد نشسته بودند.

تازه فهمیده بودم که چی دیدم.

چند لحظه وایسادم و دوباره مرور کردم، از ناراحتی خوشکم زده بود.

بیچاره ها خونشون زیر پل هوایی بود توی این تهران، توی این هوای آلوده.

یکی از بچه های اون خانواده توی چشای من زُل زده بود و نگاه می کرد منم نگاهش می کردم، دیگه نمی تونستم سرمو انداختم پایین و آروم آروم قدم برداشتم.

یه آهی کشیدم و رفتم.

توی مسیر ترمینال بودم که یه سربازو دیدم ازش پرسیدم:

آقا ترمینال جنوب از کدوم طرفه

گفت: مستقیم و دوباره گفت: وایسا با هم بریم منم مسیرم از این طرفه.

با هم رفتیم.

یه خورده من تعریف کردم از درسام گفتم از وضیعت خودم گفتم.

اونم از خودش تعریف کرد البته چیزی برای گفتن نداشت.

وقتی دستای زخم خوردشو دیدم وقتی پوتین های پاره اش رو دیدم چیزی نپرسیدم ولی اگه وضع قیافه اش خوب نبود دل شادی داشت.

وسطهای راه بود که گفت من خونمون توی این کوچه هستش.

یه تعارف کرد منم گفتم ممنون که همراهم بودی و رفت.

رفت و رفت و رفت.

وقتی خونه ی کوچیکشونو دیدم وقتی در خونشونو دیدم وقتی مادر پیرشو دیدم بازم سرمو انداختم پایینو رفتم.

رسیدم به ترمینال و سوار اتوبوس شدم و رفتم قم.

توی اتوبوس این اتفاق ها رو با خودم مرور کردم، با خودم گفتم: ما بنده های خدا خیلی ناشکری میکنیم خیلی از زندگیمون نارحتیم خیلی از خدا شکایت می کنیم در حالی که زندگی ما خوبه ولی یه خورده پایین و بالا داره یکی خیلی پول داره یکی اصلا نداره یکی هم متوسط.

سرمو به شیشه اتوبوس تکیه دادم و به آسمون نگاه کردم.

گفتم خدا: ما همیشه بعضی چیزارو می بینم و ازت گله میکنیم که چرا ما از اونا کمتریم، چرا قدر همین هارو که داریم رو نمی دونیم، چرا قدر این مادر و پدرهایی که برامون اینقدر زحمت می کشند رو نمی دونیم، چرا اینقدر گله و ناشکری می کنیم.

خدایا اینارو گفتم اما شاید بازم اگه کسیو دیدیم ازت گله کردیم، ازت ناراحت بودیم.

بازم بهت گفتم: ای خدا دلگیرم ازت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27 ساعت 20:45  توسط امین  | 


سلام.

می دونم با خودتون می گید که چرا دیر به دیر آپ می کنی.

یه مشکلی برام پیش اومده.

حالا...

امروز اومدم بگم توی این دورو زمونه پسرها نامردتر هستند یا دخترها ؟

وقتی با یه دختر در مورد این موضوع بحث کردم اینطوری میگفت:

البته قبل یه سوالاتی ازش پرسیدم که براتون میگم.

پرسیدم: به نظر تو دخترها نامردترند یا پسرها.

گفت: بدون شک، پسرها.

پرسیدم چرا: گفت چون همش دخترها را اذیت میکنن و فریبشون می دهند.

پرسیدم: منظورت از فریب چیه؟

چیزی نگفت.

ولی من به جاش گفتم:

توی این دورو زمونه یه جوری شده که هر کس با یه نفر دوست.

هر دختری با یه پسری.

توی دانشگاه و کوچه و خیابون و حتی از شهرهای دیگه.

بعضی پسرها به خاطر دخترها دوست نمی شند یعنی اونا رو به خاطر خودشون نمی خوان و دوست ندارند و به خاطر جنسیتشون باهاشون دوست هستند و می خواهند که....

بعضی ها  دوست دارند دختر ها رو تیغ بزنند مخصوصا اگه مایه دار باشند.

بعضی ها هم می خواهند همین طوری برای خوش گذرونی با هم دوست باشند.

و مورد آخر بعضی پسرها، دخترها رو دوست دارند و به خاطر خودشون باهاشون دوست هستند ولی باز هم دخترها...

ولی دخترها:

بعضی هاشون به پسرها وعده ازدواج می دهند اما بعد از چند مدت پسرها رو رها می کنند.

بعضی هاشون وعده ی ازدواج نمی دهند و می گن بیا تا آخر با هم باشیم و همدیگرو ترک نکنیم ولی دختر توی یکی دوماه اول جا میزنه و...

وقتی اینا رو به اون دختر گفتم: بدون شک و تردید قبول کرد، هم در مورد پسرها و هم در مورد دخترها و با موضوع یک طرفه برخوردن نکرد.

دیروز دوستمو دیدم، ناراحت بودم.

گفتم چی شده ؟

گفت: دوست دخترش بهش SMS داده و گفته که دیگه با من، نه تماس بگیر نه پیامک بده.

بیچاره دوستم، دوست دخترشو خیلی دوست داشت فقط به خاطر خودش.

اما اون تنهاش گذاشت.

می دونی چیه: مشکل بعضی پسرها اینه که همه ی دخترها فکر می کنند که بعضی پسرها اونا رو به خاطر خودشون دوست ندارند و ثابت کردن این کار به دخترها خیلی سخته. 

حالا شما قضاوت کنید:

چه باید کرد ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13 ساعت 23:2  توسط امین  | 


چند روزی را ننوشتم.

در واقع زخمی بودم، نه زخمی که خون بیاد.

چند روزی را تنها هستم.

چند روزی را ننوشتم.

با خودم گفتم بذار ببینم کی میاد برام پیام بزاره که

امین ؟

نیستی، چرا آپ نمی کنی، دلمون تنگ شده برات.

ولی هر چی هر روز سر زدم کسی را ندیدم.

کسی را ندیدم که حتی بگوید کجایی ؟

غیر از اینکه نوشتند ما آپیم یه سر بزن.

هیچکی.

هیچکی معرفت نداره.

البته شاید توقع بالایی باشه ولی، حالا...

توی این چند روز نه شما به من سر زدید نه اشکهایم.

چند روزی است، یاد گذشته ام کرده ام.

چند روزی است...

نمی دونم چی بنویسم؟ چی بگم؟

دیگه خسته شدم، خسته شدم.

ای کاش میتونستم این نوشته ها رو با زبون خودم بهتون بگم.

بچه ها.

تنهام، تنهای تنها

دلم پُر.

پُر.

آخه می دونی چیه ؟

خودم هم نمی دونم

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان و نالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03 ساعت 21:15  توسط امین  | 


اونی که نشست پشت میز من بودن، اونی که دکمه ها رو فشار داد، اونی کلیک می کرد، اونی که اسم وبلاگش رو گذاشت، اونی که خاطراتشو نوشت اونی که نوشت روزهایی که گذشت من بودم. من بودم. من بازم دل نوشته هامو براتون نوشتم.

اون روز توی سایت دانشگاه دیدم که یه نفر وبلاگ داره و شعر و از اینجور حرفا توشه و منم از اون روز تصمیم به نوشتن کردم.

با یکی از دوستام در مورد وبلاگ بحث کردیم و از من انتقاد کردو گفت برا چی این مطالبت حرفای دلت رو می نویسی توی وبلاگت. می نویسی که چند تا آدم بی نامو نشون بیان مسخرت کنند.

وقتی این مطلب رو از زبان او شنیدم چند لحظه ای فکر کردم.

با خودم گفتم: جایی هست که خیلی ها منو بشناسند و با هم در ارتباط باشیم و آنها با من حرف بزنند.

اینجا حرف ها از جنس دیگری است، اینجا دنیا برایت بزرگ می شود.

من باید وبلاگ درست می کردم.

من باید نظرهای دوستامو می خوندم شاید من هیچ کدوم از شما رو نشناسم و شاید بعضی هاتون مسخره ام کنید ولی ارتباط من با شما مجازی است من این ارتباط رو دوست دارم. بارها شده گله ای کردم اما بعضی هاتون با نظرهای خوبتون کمکم کردید.

بنده خدایی می گفت خوبه که ماها یه وبلاگ داریم.

وبلاگ به نوشته های ما جهت میده، ما رو مسئولیت پذیر می کنه و عده ای رو منتظر می زاره تا این مطالب رو بخونند تا شاید تجربه ای برای اونا بشه.

من از اون بنده خدا پرسیدم: خب مگه سر زدن به وبلاگ دیگران چه سودی داره ؟

او هم گفت اینکه می فهمی کسانی دوستت دارند، اینکه اعتماد به نفس پیدا می کنی.

یه نفر از من پرسید اگه نویسنده های وبلاگ ها واقعی نباشند چی ؟ اگه کلک بزنند چی ؟ اون وقت همه سرکارند ؟

منم گفتم آنقدر بزرگ شده ایم بدانیم رابطه هایمان باید تعریف شده باشد، آنقدر بزرگ شده ایم که تشخیص حرف دروغ و راست را بدهیم.

همین که مامان هامون نگران ما می شوند. مامان نگران می شه.

اگر بدوند فرزندش اطلاعات شخصیشو، حرفای دلش رو، رازهاشو و آنچه را که به او نمی گوید در وبلاگش می گذارد و بداند که خیلی ها می آیند و پسرش رو راهنمایی می کنند و او به حرفای اونا گوش میده چه حسی بهش دست میده ؟

مامان دوستم، ناراحت نیست می گه: اردلان از پس خودش بر می آید. اردلان دوست داره که عکسهایی رو که از طبیعت می گیره رو همه ببینند.

و مامان فلانی از یک بُعد دیگر این اتفاق را نگاه می کنه که مبادا دیدگاه و طرز فکر دخترش عوض شود.

یکی ازم پرسید: موضوع وبلاگت در مورد چیه؟

منم گفتم در مورد احساسم دل نوشته هام و اتفاقات اطرافم. اگه قسمت درباره وبلاگم رو بخونی خودت متوجه می شی.

پرسید: چرا وبلاگ می نویسی؟

گفتم: فکر می کنم توی این دور و زمونه بیشتر مردم توی وبهاشون شعرای تبلیغی و دل نوشته های آماده رو می زارن ولی من از خودم می نویسم، حرفای دلم رو می نویسم.

پرسید: خواننده های وبت چیزی از تو می پرسند؟

گفتم بله.

پرسید: اگه یکی از اونا بگه می خوام تو رو ببینم، و در مورد خودت بیشتر بدونم، تو چی بهش می گی ؟

گفتم: احتیاط می کنم و بعد کشف می کنم که آیا اون آدم وجود داره.

پرسید خواننده های وبلاگت چطور هستند؟ میان ؟ نمیان؟ یا خودت الکی زیادشون می کنی؟

گفتم: خدا رو شکر خوب اند، دیگه خودم رو گول نمی زنم که آمارو ببرم بالا.

پرسید: اگه یه روزی خواننده هات کم بشوند چی کار می کنی؟

گفتم: سعی می کنم مطالبمو بهتر بکنم.

پرسید: اگه یه روزی واقعا چیزی نتونی بنویسی چی کار می کنی ؟

گفتم: می نویسم، دیگر چیزی برای نوشتن ندارم.

و پایان سوالات او.

بیل گیتس توی یکی از سخنرانی هاش گفته: وبلاگ نویسی بهترین منبع درآمد بری انسان است، و البته من برای درآمد نمی نویسم چون کار من با بیل گیتس فرق میکنه.

با این حال به نظر من بعضی وبلاگ ها دروغ اند، منظورم اینه که مثلا از قول یک بازیگر وبلاگ می سازند و شماره تلفن اون بازیگرو در اختیار مردم می زارند.

آخه کدوم بازیگری همچین کاری می کنه؟

بعضی ها می گن که: وبلاگ نویسی مشکلات روحی آدم رو زیاد می کنه ؟

گفتم: وقتی وبلاگ می نویسم و تعداد خواننده هام کم میشن، ناراحت نمی شم، سعی می کنم مطالب وبمو بهتر کنم تا جبران گذشته بشه شاید هم اینطوری بهتر باشه. 

و یه نفر گفت: اتفاقا وبلاگ های کم خواننده وبلاگ های خوبی هستند، چون برای عده ی خاصی می نویسند نه چیزی که همه ی آدمها بخوانند.

بعضی ها هم وبلاگ های گروهی رو دوست دارند، فکر می کنند که اونطوری بیشتر موفق تر اند.

اما بعضی ها هم نه: وبلاگ شخصی دارند، مثل من.

بعضی ها هم دوست دارند بیشتر حرفای دل کسای دیگرو توی وب ها بخونند.

حال اگه تو هم از اون دسته آدمهایی می خوام بگم که:

ای کاش زندگی ما هم مثل وبلاگ بود می شد تغییرش داد، پاکش کرد و دوباره نوشت.

ای کاش زندگی ما مثل کامپیوتر بود، ای کاش زندگی ما هم یه Control + Z  داشت.

ای کاش می شد زندگی رو تایپ کرد.

ای خدا حرف دلم با کی زنم                 Help  می خواهم که F1  می زنم.

من به امید نظرهای شما می نویسم. من به عشق شما می نویسم.

من می نوسم به یادگار...

قدر خودتونو بدونید

زندگی دکمه ی بازگشت ندارد

Life Dosent Have Button To Come Back

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19 ساعت 16:49  توسط امین  | 


 سلام

امروز می خوام راجع به یه موضوعی که خیلی باهاش برخورد کردم براتون بگم مخصوصا توی دانشگاهمون.

اولش خواستم دو تاعکس از خودم بزارم و بهتون نشون بدم که من با کدوم یکی از این عکسها بزرگتر نشون می دم. البته با سیگار.

نه اینکه بکشم فقط دستم باشه و شما بگید.

وقتی در مورد عکسها با یه بزرگی مشورت کردم گفت چون با سیگار هستش نزار منم نذاشتم.

توی دانشگاه که می رم یا کلا توی شهر خودمون ولی من دانشگاه رو میگم، توی هر گوشه ای چند نفر وایسادن و یه سیگار دستشون و ژستهای جالبی از خودشون در میارن.

مثلا یه روز برام اتفاق افتاد رفتم خوابگاه یه سری به بچه ها بزنم، یکی از دوستام اومد توی اتاق درو محکم زد به هم.

گفتم: فلانی چته:

گفت: هیچی.

بعد اون یکی دوستمو صدا زد و گفت: فلانی یه سیگار بده بکشیم اعصابم خورده و بعد گرفت و کشید.

حالا چی شده بود.

دوست دخترش باهاش بحث کرده بود.

منم رفتم توی فکر و با خودم گفتم تو الان مثلا با کشیدن سیگار اعصابت راحت می شه؟

یا اینکه  یه روز دیگه توی پارک بودیم یکی از بچه ها سیگار درآورد و تعارف کرد.

چندتا از دوستام که هنوز لبشون به سیگار هم نخورده بود برای اینکه کم نیارن سیگارو گرفتن و بازم ژست های جالبی در آوردن مثلا دوستم داشت سیگارو تعارف می کرد اون یکی دوستم با انگشت زد روی دستش که این کار مثلا یعنی یه جور اجازه و رخصت و از این جور حرفها.

و البته این ها رو  توی خیابون هم دیدم ولی توی دانشگاه واضح تره.

من واقعا نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنند که با این جور کارا می تونن بزرگ نشون بدن.

آیا کسی با سیگار بزرگ می شه.

به بلوغ فکری می رسه یا سرو کارش با مردم زیاد می شه؟

آیا اعصاب تو با سیگار کشیدن راحت میشه ؟

جز اینکه ریه ی خودتو کثیف می کنی ؟

چرا ما باید خودمون رو اینجوری جلوه بدیم ؟

چرا باید یه ژستهایی بگیریم که باید به اطرافیانمون بفهمونیم و تزریق کنیم که ما بزرگ شدیم ؟

آیا منی که سیگار نمی کشم بچه هستم ؟

یه تیکه شعر هست که همیشه یادمه توی تلویزیون پخش کرد این بود:

" ریه هام پُر از نیکوتین شدن خودم اینو خوب می دونم، اما ترکش می کنم، چون می خوام زنده بمونم"

به نظر من آدم توی دانشگاه میاد یه چیزهایی می بینه که سعی می کنه از اونا فاصله بگیره.

دانشگاه محل رشد است.

حالا شما بگید:

چه باید کرد؟

 What Do We Have To  Do ?

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 15:42  توسط امین  | 


سلام

 بعد از چند روزی اومدم یه سر بزنم و یه مطلبی بنویسم.

قبل از همه از همتون ممنون که برام نظر گذاشتین و صفحه ی دل منو با دست  خط های قشنگتون روشن کردید.

می نویسم به یادگار...

تازگی ها شاید شما هم یه سیم کارت اعتباری خریدید و حتما از مزایای اون بهره مند شدید.

خب دیگه درد سر قبض و گرفتن سند و... هم نداره.

کافیه همون مقداری که اعتبار نیاز دارید شارژ تهیه کنید و کدش رو  وارد کنید.

یه روز که دانشگاه بودم شارژ سیم کارتم ته کشید و کارت شارژ هم در دسترس نبود تا خطمو شارژ کنم.

دیگه نتونستم از موبایلم استفاده کنم و بی اختیار یاد چیزی افتادم که بهانه ی نوشتنم شد.

یه ضرب المثل قدیمی که همیشه یادم هست می گه: "هر چه قدر پول بدی، همون قدر هم آش می خوری."  

سیم کارت اعتباری  با تمام مزایایی که داره  به خصوص مزیت مهم یعنی همون نیامدن قبض  این ایراد بزرگ رو هم داره که یه دفعه تموم اعتبارت تموم می شه و شارژ نداری و حتی یک ثانیه هم نمی تونی حرف بزنی.

مکالمه ات قطع می شه و خلاص...

و حالا مطلب اصلی همین اعتباری شدن همه ی چیزای اطراف ماست.

نگاه کنید:

ازدواج هایمان را می خواهند موقتی کنند. عشق هایمان هم موقتی شده.

چرا راه دور می رید؟ همین دانشگاه ها.

هیچ کس به قصد ازدواج قدم پیش نمی زاره.

همه دوست دارند یک ارتباط موقت داشته باشند و بعدش هم اصلا مهم نیست که چی میشه؟

وقتی با یه دختری دوست می شی و به همون روز اول بهش می گی: خیلی دوستت دارم و عاشقتم . اونو به خودت وابسته می کنی و بعد یه مدت تنهاش می زاری و  میری و اون دختر بیچاره رو توی سکوت خودش  تنها می زاری و اون وقته که اعتبار تو هم تموم می شه و میری سراغ یه اعتبار جدید.

دوستی هایمان موقتی میشه و...

روابطمان با خدا موقتی میشه و هر وقت مشکلی داریم دست به دامنش می شیم.

شما خودتون تصور کنید یکی بهتون ابراز علاقه کنه و همیشه باهاتون باشه اما بعد از یه مدت رهاتون کنه و بره.

چه حالی دارید؟

بیاید این دوستی ها و عشق های  اعتباری ها را دور بریزیم و همیشه و همیشه به عشقمون پایبند باشیم.

آرزومند آرزوهاتونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04 ساعت 15:51  توسط امین  | 


 قصه از دونستن یه کلمه ی انگلیسی آغاز شد.

شب بود خونه بودم حوصلم سر رفته بود رفتم  توی اینترنت به پست الکترونیکم یه سر بزنم.

یه نامه داشتم.

بازش کردم موضوع نامه این بود:

Congratulation یعنی بهتون تبریک می گم شما برنده شده اید.

بازش کردم دیدم نوشته بود: سلام به شما برنده ی خوش شانس تبریک می گم. شما 5 نفر در جهان برنده ی پول شده اید.

یه خورده خوندم و دوباره از اول شروع کردم.

بابامو صدا زدم گفتم بابا نوشته پول برنده شده اید.

بابام خوندو گفت: نه بابا الکی برو بزار درسمونو بخونیم.

رفتم دوباره نشستم از اول خوندم دیدم نوشته شما امین قماشی برنده ی 230 میلیون پوند که نمی دونم چقدر ولی به پول ایران می شدیک میلیاردو خورده ای برنده شده اید.

شوکه شدم بابامو صدا زدم گفتم: بابا چرت و پرت نمی گم نوشته 230 میلیون پوند بابام نامه رو از من گرفت و خوند.

 بعد یه خورده فکر کرد.

بابام هم باورش نمی شد که اینقدر پول برنده شدیم و واقعا باورش برام سخت بود.

به مامانم هم گفتم اونم باورش نمی شد.

دیگه کم کمک یه جوری باهاش کنار اومدیم.

توی نامه یه شماره داده بود که برای هلند بود.

نوشته بود با این شماره تماس بگیرید و شماره قرعه کشی و شماره ی برنده شدن و شماره بانک و.. را به بگویید تا برای ارسال جایزه اقدام شود.

بالاخره بعد از اینکه چند دفعه تلفن نمی گرفت شماره را گرفتیم و تماس برقرار شد.

صدای اون مَرده خیلی خراب بود و چون خیلی غلیظ صحبت می کرد من بد متوجه می شدم.

بالاخره با اون صحبت کردم و همه ی شماره ها رو براش خوندم و اون گفت یک ایمیل بفرست و مشخصاتت رو توی اون بنویس تا فردا جوابشو بگیری.

من هم این کارو انجام دادم و نامه رو به ایمیلی که گفته بود فرستادم.

البته بابام باورش نمی شدو به من می گفت این نامه سره کاریه و کلاهبرداری اما من قبول نمی کردم.

همه توی خونه ساکت بودیم و نشسته بودیم من هی راه می رفتم تا اینکه فردا صبح شه.

برای این پول حرفایی زدم و در مورد آینده صحبت می کردیم.

چند تا زمین توی تهران خریدیم، برای بابام یه پرادوی چهار در خریدیم. برای خودم یه زانتیا و برای مامانم 206.

به یکی از همسایه هامون که خیلی باهام در ارتباط بودیم و وضع مالیشون خوب نبود کمک کردیم.

برای دخترش جهزیه خریدیم.

یه بنده خدا رو که استعداد داشت ولی بیچاره پول نداشت بره دانشگاه پول دادیم تا بره دانشگاه و موفق بشه.

و بقیش رو هم توی بانک سرمایه کردیم.

و...

شب خوابم نمی برد نمی دونم چرا الکی.

بالاخره صبح شد سریع بلند شدم و رفتم ایمیلمو باز کردم دیدم یه نامه اومده برام.

بازش کردم دیدیم نوشته:

مشخصات شما با موفقیت دریافت شد برای انجام مراحل بعدی کارهای زیر را انجام دهید.

1- نام و نام خانوادگی

2- کشور

3- محل زندگی

4- شماره حساب بانکی

5- شماره تلفن منزل و همراه

6- یک میلیون پول به شماره حساب .... واریز نمایید.

وقتی مورد 6 رو خوندم تازه فهمیدم که چه کلاهی می خوان سر من و مردم بزارن.

وقتی به بابام گفتم، بابام یه خنده ای کردو گفت: من که بهت گفتم.

باورم نمی شد نامه دستم بود و رفتم یه گوشه  نشستم  هی به اون نگاه می کردم و فکر می کردم که چه برنامه هایی ریخته بودم چه چیزایی خریدم چه کمک هایی کردم و...

بعد سرمو کردم به بالا یه نگاه به اوسا کریم کردمو گفتم:

نه رئیس ما از این شانس ها نداریم ببین یه روز سر کارمون گذاشته بودی و یه خنده ای کردمو رفتم.

ولی چند تا نتیجه گرفتم:

اینکه هیچ وقت همین طوری به چیزی اطمینان نکنم.

اینکه الکی برنامه ریزی نکنم.

و...

ولی از یه چیز خوشحال بودم این بود که:

اونهایی که پول نداشتن نون شبشونو تهیه کنند رو فراموش نکردم.

همسایه ای که پول نداشت برا بچه اش لباس بخره و برای دخترش جهزیه بخره فراموش نکردم.

بنده خدایی که می خواست بره دانشگاه اما پول نداشن رو فراموش نکردم.

بعد با خودم گفتم که شاید خدا می خواست منو امتحان کنه تا ببینه وقتی این همه پول میاد دستم اونهایی رو که نیازمند هستند رو فراموش می کنم یا نه ؟

بعد از یه هفته دوباره از اون نامه ها برام میاد ولی این دفعه ندیده پاکشون می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 15:47  توسط امین  | 


 داشتم توی خیابون راه می رفتم که دوستم زنگم زد و گفت میای بریم سینما.

از دانشگاه اومده بودم خسته بودم گفتم باشه اومد دنبالم و رفتیم فیلم قرنطینه رو ببینیم.

داخل شدیم و رفتیم توی سالن و نشستیم تا فیلم شروع بشه یه مدت از فیلم گذشت خیلی قشنگ بود.

موضوعش این بود که یه پسر که خیلی پولدار و علاف بوده توی خیابون عاشق می شه و ...

نشسته بودم و فیلمو می دیدم که به قسمت های غمگین فیلم رسید بیچاره دختر سرطان داشت ولی پول نداشت عمل کنه و پدر پسر هم با ازدواج این دو نفر مخالف بوده و بهشون کمک نمی کنه که دختر رو عمل کنند.

پسره می ره بیمارستان ملاقاتی دختر می خواستند با هم درد دل کنند و شروع می کنه یه آهنگ غمگین اولش می زارن و حرفاشونو می گن.

همین طور که داشتم می دیدم سینما ساکت شد و همه فقط گوش می دادند.

درد دلاشون شروع شد یه دو دقیقه گذشت و یواش یواش از گوشه های چشمام اشک اومد روی گونه هام.

دوستم که بغلم بود خندش گرفتو اومد به من بگه که اینها...

 صورت خیس منو دید و فقط دو کلمه بیشتر حرف نزد و ساکت شد.

بیچاره دختره موهاش ریخته بود.

یاد نوید افتادم نوی داییمو می گم که سرطان داره اشکام بیشتر شد.

از ترس خجالت که دخترا و پسرای بغلم اشکامو نبینند دستم جلوی صورتم بود و سرم پایین بود.

از سینما رفتم بیرون و بغضمو خالی کردم تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.

از خدا ممنونم که این اشک ها را به من هدیه داد تا من بتوانم همدمی داشته باشم بیچاره این اشک هام که همیشه کلمات کیبورد را لیز می کنه.

بیچاره اشک هام که چشمامو تار می کنه.

بیچاره اشک هام که به خاطر من پیر شدند.

بیچاره اشکهام که ...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شدند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12 ساعت 21:27  توسط امین  | 


یه روز یه کوهنورد می خواسته یه قله ی بلندی رو فتح کنه.

بعد از چند سالی که آمادگی کسب کرد و حرفه ای شد و دوره اش رو گزروند تصمیم می گیره که تنهایی اون قله رو فتح کنه .

یه روز  شروع کرد به بالا رفتن همین طور رفت بالا و بالا.

 اتفاقا هوا ابری شد و ابر سیاهی همه جا رو فرا گرفت، همین جور که بالا رفت چون نمی دید کجا میره نزدیکای قله بود که پاش لیز خورد و سقوط کرد.

همین طور که سقوط می کرد  مرگ رو داشت به چشم می دید و بعد خاطرات گذشته اش اومد جلوی چشماش.

مسافت زیادی رو پرت شد تا اینکه یکدفعه طناب به کمرش سفت شد و یه جا آویزون شد بعد وقتی چاره ای نداشت فریا زد:

 خدایا کمکم کن.

بعد خدا بهش گفت: چه کمکی می خوای بهت بکنم.

اون گفت من نجات بده.

خدا گفت: باور می کنی که من می تونم نجاتت بدم.

کوهنورد گفت آره.

خدا بهش گفت اگه طناب رو رها کنی نجات پیدا می کنی.

یه ذره فکر کرد و محکم به طناب چسبید و طناب و رها نکرد.

فردا صبح که گروه نجات اومد می بینه یه مرد به طناب آویزونه و محکم به طناب چسبیده و یخ زده و فقط یک متر با زمین فاصله داره.

فکر کنم همتون منظورمو فهمیدید و میدونید این داستان چه نکته ای داره.

 حالا نکته ای که می خوام در مورد این مطلب بگم اینه که:

خدا خیلی به ما نزدیک.
این ما هستیم که باورش نداریم و خدا رو لمس نمی کنیم.

شاید این مورد در  مورد خودم هم صادق باشه یعنی اینکه بعضی وقتها چیزایی رو می نویسم و از خدا گله می کنم که چرا این کارو برام انجام ندادی که چرا کمکم نمی کنی.

شاید بازم خدا دوستم داشت که یه کاری کرد که استادم توی دانشگاه این داستان رو فقط برای من تعریف کنه.

شاید با گناه هایی که من می کنم با کارهایی که می کنم و اونو از دست خودم می رنجونم ولی اون بازم بهم می گه بیا من باهاتم، بیا من کمکت می کنم.

وقتی اینها رو می بینم اشکم در میاد و از خوشحالی واژه هام خیس می شه.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شده اند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06 ساعت 10:59  توسط امین  | 


ظهر بود يادم نيست حدود ساعت ۳ و ۴.

توی خونه بودم داشتم به چیزایی که می خواستم و خدا هیچ کدومو بهم نداده بودد فکر می کردم که چرا، نتونستم هیچ کدومشون بدست بیارم.

چیزهایی بود که واقعا می خواستم، خیلی دوست داشتم بدستشون می آوردم اما نشد، نشد، هر کاری کردم نشد.

از دست دادنشون برام سخت بود همون طور که بدست آوردنشون برام خوشحال کننده بود.

همین طور که فکر می کردم یه دفعه برام یه SMS اومد حوصله ی خوندنشو نداشتم یه پنج دقیقه صبر کردم و دیگه حوصله ام سر رفته بود گفتم این پیام رو هم بخونیمو بریم سر کارمون.

پیامو که باز کردم دیدم نوشته:

"وقتی خدا بهت می گه باشه چیزی رو که می خوای بهت میده".

"وقتی می گه صبر کن چیز بهتری بهت می ده."

"اما وقتی می گه نه داره بهترینو برات آماده می کنه."

این پیامو که خوندم برای دو دقیقه نگاش می کردم با خودم گفتم خدایا یعنی اینقدر منو دوست داری؟

اینقدر؟

پس کی اون بهترینو بهم می دی ؟

با خوندن این پیام یه جوری شدم.

اشک توی چشمام حلقه زد نمی دونم چرا.

وقتی به یه چیز فکر می کنی دو دقیقه بعدش جوابش برات میاد، اونم چه جوابی همونی که منتظرشی چی کار می کنی؟

شاید برام خیلی سخته.

امشب را عاشقانه گریستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 12:26  توسط امین  | 


سلام

قبل از اینکه مطلبمو بنویسم می خوام بهتون بگم که در قسمت پست قبلیم با نظراتتنون خیلی کمکم کردین چون قراره دل نوشته رو توی مجله ی دانشگاهموم چاپ کنند خیلی خوششون اومد من واقعا هر وقت می خونم متحول می شم.

حالا می خوام بگم که دانشگاه چی داره ؟ چرا بعضی ها خیلی دوست دارند برند دانشگاه البته همه برای درس میروند ولی...

حالا بهتون میگم.

دانشگاه چیز خاصی نداره یه عده آدم هستند دختر و پسر مرد و زن پیر و جوون.

بعضی ها میان برای درس خوندن و چیزی یاد گرفتن.

بعضی ها میان برای مدرک گرفتن.

بعضی هام میان برای خوش گذرونی و دختر بازی و علافی.

من از اون روزی که رفتم دانشگاه چیزی به علمی که قبلا داشتم زیاد اضافه نشده.

فکر می کنم بیشتر کسایی که می خوان برن داشگاه به خاطر اینه که می خوان جَو دانشگاه رو ببینند.

اینو می نویسم برای اونی که نیومده دانشگاه یا پشت کنکوره.

می خای بیای دانشگاه باید یه تصمیم بزرگ بگیری که درس بخونی.

به قول رئیس دانشگاهمون باید زود درستو بخونی سریع بری بیرون.

فکر نکنی چون کلاساش مختلطه خوبه یا اینکه دختر و پسر باهاتن.

نه اینجوری نیست.

تو فکر کن توی خیابونی همه ی مردم هستند دختر و پسر.

دانشگاه هم از نظر مختلط بودن مثل همون جاست هیچ فرقی نمی کنه با این تفاوت که یه خورده مستقل می شی همین.

پسرا با یه تیپ میان دخترا هم با یه تیپ.

چشم و هم چشمی.

مثلا سر کلاسی موبایل یه نفر زنگ می خوره اون پسر یا دختر از کلاس می ره بیرون تا به تلفنش جواب بده.

میخوام بگم یعنی اینقدر این تلفن مهمه که کلاس درستو ترک می کنی تا به تلفنت جواب بدی.

مگه رئیس امور خارجه هستی.

یا یه عده پسر یه جا جمع اند و منتظرند یه دختر رد شه تا یه مطلکی بگن و بخندند.

خلاصه همین سرتونو درد نیارم.

بعضی هام واقعا درس می خونن.

البته در مورد خودم اینو بگم درس می خونم خوشی هم می کنم تیپ هم می زنم ولی این کارایی که بالا نوشتم را انجام نمی دم.

امیدورام که تو از اون دسته نباشی.

در هر صورت....

آرزومند آرزوهاتون

هری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 13:34  توسط امین  | 


وقتی توی خیابون راه میری میبینی یه زن جوون با یه بچه کوچیک زیر گرمای داغ آفتاب نشسته و غیرت و نجابتش بهش اجازه نمیده گدایی کنه بعد دعاهایی پرس شده میفروشه و قیمت نمیزاره رو چیزی که قیمت نداره و میگه هرچقدر میخایی بده...

وقتی نشستی پشت میزت زیر کولرگازی و یک پیر مرد مسن که میتونه پدربزرگ من و تو باشه میاد و میگه جوون یه کمکی به من بکن...

وقتی میشنوی که یه دختر و پسر که به خاطر نجابتشون با هم ازدواج کردن ولی پسره پول نداره که عروسی بگیره و دختره هم پول نداره که جهیزیه بخره...

وقتی توی خیابون با صدتا سرعت پشت چراغ قرمز می زنی روی ترمز و دوست داری ثانیه ها زود بگذرند و چراغ سبز شه تا دوباره گاز بدی و بری و یه بچه ی ۸ ساله که آرزو می کنه همه ی عمرش چراغ قرمز بود تا بتونه شیشه ی ماشینتو دستمال بکشه یا بهت آدامس بفروشه...

وقتی میری بیمارستان برای مریضت کمپوت آناناس میخری و میبینی یه کسی داره بال بال میزنه برای هزار تومن هزار تومن جمع کردن پول جراحی قلب دختر کوچیکش...

... تازه میفهمی که پول بلیطهای کنسرتتو نمیتونی بدی و ماشین گرون قیمت بخری و توی خیابون به مردم فخر بفروشی ...

منو شما مسئولیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18 ساعت 10:21  توسط امین  | 


صبح چهارشنبه بود.

دلم گرفته، توی دانشگاه راه می رفتم. رفتم سایت دیدم بچه ها کلاس دارند.

یه بغض بزرگی توی گلوم موج می زد.

هی میاد چلوی چشمام راه می ره ولی پایین نمی یاد تا خلاصم کنه.

اینجام که نشستم دارم خودمو کنترل می کنم که جلوی بچه ها نیاد.

نمی دونم چرا خدا اینطوری می کنه.

نمی دونم چرا خدا بهم محل نمی زاره مگه من چی کار کردم.

هر موقع خواستم نشد.

پیش همه ی دوستام که میرم تا بهم نگاه می کنند می گن امین چته چرا ناراحتی.

تا اینو می گن دوباره بغضم اوج می گیره.

می خوام برم یه جا داد بزنم اما نمی شه.

دیگه دست خودم نیست.

دیگه نمی تونم بیشتر از این بنویسم.

از خدا خواستم مشکلات مرا حل کند.

او گفت نه.

حل مشکلات تو کار من نیست.

من به تو عقل دادم.

امیدوارم موج اشک رو توی مطالبم ببینید.

تک تک واژه هام خیس شدند.

شاید تکراری باشه: نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شدند.

خدایا کمکم کن.

"مُرده بودم، زنده شدم

      گریه بودم، خنده شدم

            دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11 ساعت 10:13  توسط امین  | 


سلام امیدوارم حالتان خوب باشد امروز می خوام در مورد یه مطلبی که خیلی باهاش برخورد کردم براتون بنویسم.

بعضی افراد هستند پر مدعا توی همین دانشگاه خودمونو می گم.

اسمشو نمی برم.

ولی طرف وقتی راه می ره ادعا از قیافش می ریزه.

پیش همه ادعا می کنه نوبتش رسید به من.

نمی دونم چرا فکر می کنه خیلی بزرگه.

به خاطر چی... یه خورده اطلاعات.

حالا کاری بهش ندارم چیزایی که برخورد کردمو می گم.

مثلا می ری توی مغازه، صاحب مغازه پشت میزه برای احترام به تو حتی از پشت میز هم بلند نمی شه.

همین طوری نشسته و دستور میده خیلی هم جالبه توی همه چی ادعا می کنه همه چی کم نمیاره.

پاشو انداخته رو اون پاش زیر کولر گازی لَم داده انگار نه انگار بعدش چه چاخانهایی می گه اساسی.

همین دوستم توی دانشگاه به هر کی گیر می ده هیچکی چیزی بهش نمی گه.

نوبت رسید به من.

یه خورده گیر داده و چرت و پرت گفت.

نشستم پیشش در مورد کامپیوتر باهاش صحبت کردم.

دروغ نمی گم اطلاعاتش در مورد سخت افزار کامپیوتر از من بیشتر بود اما نه زیاد.

سر کلاس کنفرانس در مورد ماهواره و شبکه های کامپیوتری داشت.

با حالت مسخره انگیزی بلند کنفرانس می داد هیچکی هم چیزی نمی گفت.

منم از اون عقب بلند گفتم: این چه طرز کنفرانس دادنه.

بعد از کلاس اومدو گفت خیلی بل بل زبونی می کنی.

گفت من وقتی کنفرانس می دم بعد از کنفرانسم ۱۰ نفر دورم جمع اند و ازم سوال می پرسند اما تو چی یه کنفرانس زبان که می دی هیچی دورت نیست.

منم گفتم: خب معلومه.

تو داری در مورد ماهوراه توضیح می دی.

همه ماهواره دارند همه می خواهند ازش استفاده مجانی بکنن این چیزه خاصی نیست.

گفتم: من وقتی کنفرانس زبان می دم دارم به بچه ها درس می دم و یه چیزه جدید یادشون میدم شاید  بعد از کنفرانس کسی دورم نباشه اما هیچ ادعایی ندارم همین.

توی سایت کامپوتر بودم اومدو گفت:

آقای قماشی خیلی ادعا می کنی.

گفت من اگه توی این دانشگاه به کسی محل نزارم همه میان بهم سلام می کنند اما تو چی.

گفت: همه ی این بچه ها به من نیاز دارم.

منم با آرامش کامل گفتم آره تو راست می گی.

تو یه روز به کسی محل نزار ببین کی سلام می کنه.

خدا اون بالا نشسته.

بلند شدمو یه دست زدم توی سینه اش گفتم: به هیچ جا نمی رسی چون ادعا داری.

خلاصه ی داستان.

هیچ وقت ادعا نکنید حتی اگه اولین هستید.

برایان تریسی میگه:

"هیچ کس زرنگ تر و بهتر از خودت نیست".

پس سخت نگیر

Take It Easy

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08 ساعت 11:13  توسط امین  | 


فرزندم شاید این نوشته را روزی بخوانی که من نباشم همانطور که که من بودم و پدرم نبود حرفهای من زیاد است بخشی از آن را در دفتر پراکنده ای که دارم نوشتم و شاید بخوانی و برای تو یادگار بماند.

یک وقتهایی بود که در گذشته روح من خیلی رقیق و روشن بود و الان هم نیز هست ولی قبلا بهتر بود و من سرشار از شور و شعف بودم در هر نفسم شعله ای جانسوز و هر نگاهم تا وسعت بی نهایت پیش می رفت.

تصویرهای نادیدنی را ترسیم میکردم.

گاهی اوقات حرفهایی را زده یا نوشته ام که باعث قوت قلب کسی بشود که آنها را شنیده یا نوشته است حرفهایی که برای خودم هم چنین بوده است. انسان در زندگی نیازمند به قوت قلب و نیرومندی روح است و من این قوت قلب را از اندیشیدن به یک موجود بدست می آورم.

مرا دردی است در دل اگر گویم زبان سوزد

                                                      اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31 ساعت 14:45  توسط امین  | 


سلام جاتون خالي دانشجويي رفتيم اصفهان.

خوش گذشت بد نبود اما قبلش مي خوام پستمو بگم.

خونه بودم قم.

آدرس وبلاگمو به يكي از دوستام داده بودم بره ببينه.

رفتم به دوستام يه سري بزنم خلاصه مي خواستم با هم خوش بگذرونيم.

اتفاقا همون دوستم رو هم ديدم.

سلام و احوال پرسي كرديم بعد رفتيم سراغ وبلاگ.

ازش پرسيدم سر زدي به وبلاگ چه طور بود.

مسخره ام كرد.

مطالبيو كه توي وبلاگم نوشته بودمو جلوي بچه ها به زبون آورد و با لحنه خنده داري براي بچه ها مي گفت.

گفتم كه: چرا مسخره مي كني.

گفت: از خودت خيلي تعريف مي كني.

منم گفتم منظورت همون پست :"من شكل كي هستم ؟" همون هري پاترو مي گم يا مطالبي كه نوشتم سر نماز بودم يا دعا براي نويد و خيلي چيزاي ديگه.

گفت: خيلي زود مطلب ارسال مي كني و نمي زاري مطالبت باشه.

منم گفتم آره حرفت درست ولي يه نگاه به نظرات هم بنداز آخه خودش ۴ماه به ۴ ماه مطلب ارسال مي كنه.

و در مورد مسخره كردنش و اينكه گفت از خودت تعريف مي كني گفتم كه:

من از خودم تعريف نمي كنم.

حرف هاي دلمو و اتفاقاتي كه برام افتاده رو توي وبلاگم مي نويسم و مهم نيست كه تو منو مسخره مي كني يا جلوي بچه ها ميگي.

من اگه در مورد هري پاتر بودنم نوشتم خواستم نظر بچه ها رو بدونم يا اگه در مورد نويد نوشتم خواستم براش دعا كنند.

گفتم: من با تو خيلي فرق مي كنم.

من يه آدم احساسي هستم و كلا موضوع وبلاگم هم در همين مورد است و خلاصه بيشتر حرف دل و شعر و خاطره و خيلي چيزاي ديگه مي نويسم.

بهش گفتم: تو مثل من نيستي و بي خيالي كلا فكر نكنم احساس داشته باشي و همش دنبال يه چيزاي خاصي هستي مثل وبلاگت.

من بيشتر، نه هميشه بيشتر وقتي دلم مي گيره مطلب مي نويسم.

و خلاصه گفتم: تو مي توني نظرات منو بخوني لطفي كه دوستام بهم دارند رو ببيني و يه خورده فكر كني و حرفاي دل بچه ها رو هم بخوني اون موقع قضاوت كني.

البته من آدم انتقاد پذيري هستم و ناراحت نشدم و نمي شم.

بالاخره هر انساني يه نظري داره.

حالا من نمي دونم آيا از خودم تعريف مي كنم ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25 ساعت 11:47  توسط امین  | 


مي دانم هراز گاهي دلهاتان تنگ مي شود . همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است آنقدر تنگ مي شود که حتي يادت مي رود من آنجايم .دلتنگيهايت را از خودت بپرس .

نگران هيچ چيز نباش !

هنوز من هستم . هنوز خدايت همان خداست ! هنوز روحت از جنس من است !

اما من نمي خواهم تو همان باشي !

نگران شکستن دلت نباش !

شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند . اما جنسش عوض نمي شود ....

چون من شکست ناپذير هستم ....

چون مرا داري ....

چون هر وقت  گريه ميکني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ....

چون هر گاه تنها شدي ، تازه مرا يافتي ....

چون هر گاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم ، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيدم .

درست است مرا فراموش کردي ، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم !

دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...مي خواهم شاد باشي ...

اين را من مي خواهم ...تو هم مي تواني اين را بخواهي .

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم (

... و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ....

نگران نباش ! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد .

شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي؟؟؟؟ من هم دل به دلت بيدارم !

فقط کافيست خوب گوش بسپاري !

پروردگارت ...

با عشق !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19 ساعت 11:43  توسط امین  | 


 سلام

شاید بعضی هاتون که این مطالب منو می خونید به خودتون می گید این پسره آدم ناامیدیه ولی اول بخونید بعد قضاوت کنید:

سیزده بدر امسال رو هم گذروندیم ولی نه مثل پارسال.

اما امسال زیاد بهم خوش نگذشت، می دونی چرا؟

 آخه پارسال دو تا دایی هام بودند، سه تا خاله هام بودند، پسر دایی و پسر خاله هام بودند نویدب بود همه بودیم کلا شدیم ۴۵ نفر خیلی خوش گذشت ولی امسال هیچکی نبود ما بودیم خالمو عمه ام.

پارسال داییم بود اینقدر می گفتیمو می خندیدیم که نگو ولی امسال چی...

از شب قبلش می دونستم که داییم به خاطر نوید که خونشونه نمی تونه بیاد، خیلی براش ناراحت بودم، حالش گرفته اس دیگه زیاد سر حال نبود.

صبح هم که داشتیم می رفتیم کاشان توی راه هی خواستم زنگ بزنم به داییم اما نمی تونستم.

هی دستم می رفت روی تلفن اما نشد، نشد، هر کاری کردم نشد.

بالاخره سیزده بدر ما ساعت ۵ تموم شد و ما رفتیم که بر گردیم خونه، یه دفعه رفتیم خونه ی داییم یه سر بزنیم البته یه سر ۵ دقیقه ای.

وقتی رفتم تو دیدم هم نشستند، خونه تاریک، بی سر و صدا، سوت و کور، وقتی اینارو دیدم خودم سرمو انداختم پایینو رفتم توی ماشین نشستم.

زن داییم اومد دمه در، بیچاره ناراحت بود دلم براش سوخت داشت در مورد نوید صحبت می کرد، وقتی داشت حرفاشو ادامه می داد یه لرزش توی صداش شنیدم می خواست گریه کنه.

منم بُغضم گرفته بود اعصابم داشت خورد می شد.

یه چیزایی از نوید می گفت که اشک آدم در میومد.

از همه بیشتر دلم به حال داییم می سوزه خیلی.

بچه ها نوید ۲۰/۱/۸۷ تهران عمل داره براش دعا کنید.

اینو به جرات می گم برای نوید فقط من و خانوادش دعا نمی کنیم، برای نوید ایران دعا می کنه.

سیزده بدرومونم اینطوری تموم شد خیلی بد بود ولی تموم شد.

از خدا می خوام تو که اینقدر بزرگی یه دونه از اون کارای کوچیکتو انجام بده تا نوید خوب شه.

خدایا:

یه زیر چشمی نظر کن.

                                                           خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است.

                                                                                   کارم از گریه گذشته اما می خندم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15 ساعت 11:50  توسط امین  | 


سلام

به خاطر سال نو تعطیلیم.

یه سه هفته ای میشه دانشگاه نرفتم.

با خودم گفتم توی این سه هفته که تعطیلم سر یه کاری برم البته نه همه ی سه هفته رو خب مسافرت هم می خام برم ولی اونجایی که کار می کنم یه شرکت سخت افزاریه و صاحب کار دوستمه.

امروز شناسنامه ام دستم بود خواستم برم بانک توی حسابم پول بریزم.

توی مغازه نشسته بودمو  داشتم صفحه های شناسنامه رو می دیدم، برای چند لحظه صبر کردمو به صفحه ها نگاه کردم.

دیدم صفحه ی اول آدم به دنیا میاد و بزرگ میشه، صفحه ی دوم ازدواج می کنه، زیر همون صفحه دارای فرزند می شه و صفحه ی بعد هم قسمت وفات است یعنی مرگ.

چقدر قشنگه کل زندگی آدم توی ۳ صفحه خلاصه شده.

پس سخت نگیر که زیاد وقته زندگی نداری، تا می تونی ازش لذت ببر و به خودت سختی نده.

شاید این سه تا صفحه زود به سراغت اومد.

  سخت نگیر Take It Easy

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10 ساعت 22:1  توسط امین  |